شرح
( 93 ) اگر تو در برابر من ، مانند نقطهء « با » فروتن بودى ، به مرتبهاى رفعت مقام مىيافتى كه با هيچ تدبير و چارهاى نمىتوان بدان رسيد ؛
( 94 ) چنان فروتن كه آنچه را بر شمردى ، هيچ بدانى ؛ زيرا ، اندوختههايت در شمار توشه نيست .
( 95 ) راه راست من براى كسى كه هدايت يافته باشد ، روشن و آشكار است ، ولى هواهاى نفسانى عام و فراگير گشته ، سرانجام موجب كورى شده است .
( 96 ) اكنون هنگام آن شده است كه عشق تو را و آن كس را كه بيمارى و رنجورى تو به خاطر اوست ، هويدا كنم ؛ به گونهاى كه ادعاى تو را در دوستدارى من نفى كند .
( 97 ) تو همپيمان عشقى ، ليكن عشق به خود [ نه عشق به من ] ؛ يكى از دلايل من در اين قضيه آن است كه هنوز وصفى از اوصاف خود را باقى نگه داشتهاى .
( 98 ) تا در من فانى نشوى ، عاشق من نباشى و تا صورت من در تو جلوهگر نشود ، فانى نتوانى شد .
( 99 ) دعوى محبت را از خود دور كن و دلت را به سوى چيزى غير دعوى فراخوان و گمراهىات را به شيوهء بهترى از خود دور ساز .
( 100 ) از جناب وصل من دور باش ؛ تا زنده هستى ، وصالى در كار نيست . اگر در ادّعاى خود صادقى ، بمير .
( 101 ) اين است عشق ؛ تا نميرى از او كام نگيرى ؛ يا مرگ را بگزين يا دوستى مرا بگذار .
( 102 ) پس به دو گفتم : روح من در نزد توست و قبض آن در دست تو ؛ مرا چه رسد كه روحم در اختيار خودم باشد ؟
( 103 ) من ناخوش دارندهء مرگ در راه عشق نيستم و وفا جزء ذات من است ؛ خوى و سرشت من از غير مرگ روگردان است .
( 104 ) چه چيز بهتر از اين تواند بود كه دربارهء من گفته شود « فلانى از عشق بمرد » ؟ اين گونه مردن آرزوى من است ؛ كيست كه مرا بدان آرزو رساند ؟