شرح
( 105 ) آرى اگر نسبت من به عشق تو تحقق پذيرد ، اگرچه وصال در كار نباشد ، خرسندم كه عمرم با عشق به پايان رسد .
( 106 ) و اگر به نسبت حقيقى با تو نرسم - به سبب عزّت و بلندى اين نسبت - افتخار تهمت [ عشق تو ] هم مرا كافى است .
( 107 ) و اگر هم بدون يافتن اتهامى ، از تأسف بميرم ، تو در حق كسى كه به شهادت شادمان شده ، هيچ بدى نكرده باشى .
( 108 ) و اگر تو خون مرا بريزى ، و لو آنكه در زمرهء شهيدان به شمار نيايم ، دانستن كسى كه مرا به مرگ فرا خوانده است [ يعنى تو ] ، برايم كافى است .
( 109 ) به پيش من ، نثار روحم در برابر وصال تو بهايى ندارد ؛ زيرا فاصلهء زيادى است ميان نگهداشتن و بخشيدن .
( 110 ) به راستى كه من مايلم با مرگ تهديد شوم ؛ اركان وجودى ديگران ، از ترس مرگ متزلزل و ويران مىگردد .
( 111 ) اگر تو قلب مرا تباه سازى ، با كشتن ، ستمى بر نفس من روا ندارى ؛ بلكه حاجت او را بر آرى .
( 112 ) پس اگر اين فال از جانب تو راست آيد ، مقام مرا رفيع ساخته ، قدر مرا بالا برده و بهاى مرا فزونى بخشيده باشى .
( 113 ) اينك منم : خواهان فرمان تو و هر چه رضاى تو بدان است ؛ و درنگى براى خود نمىگزينم .
( 114 ) بيم دادن تو براى من نويد است و وفاى بدان ، آرزوى دوستى كه در برابر هر تيرى بجز تير دورى و جدايى ، پايدار و استوار مىماند .
( 115 ) به راستى من چنان شدهام كه بدانچه مايهء ترس است ، اميد مىورزم ؛ پس روح مردهاى را كه آماده و پذيراى زندگانى شده است ، با همان ترساندن نيكبخت كن .
( 116 ) جانم فداى آن كه به لطف او در عشق پيشى گرفتم ؛ در حالى كه رهرو راه گذشتگانى بودم كه از پيمودن راهى غير از راه من پرهيز مىكردند .