شرح
( 32 ) معشوق يا روى گرداند و با منع من آتش شوق در نهادم افروخت ، يا تجلى كرده مرا به محضر خود مشتاق كرد ؛ در هر دو حال ، من فانى در اويم .
( 33 ) از آنجا كه فانى شدهام ، اگر قلبم را از حريم خانهات به سوى من برگردانند ، او هرگز ميل اين ديار غربت نكند .
( 34 ) برخى از آنچه براى تو آشكار كردم ، سرفصل و عنوان حال من بود . اظهار آنچه در تحت اين عنوان است ، فراتر از حد توان من است .
( 35 ) از سر ناتوانى ، از گفتن بسيارى امور ، خاموشى گزيدم . زيرا آنها را با زبان من هرگز نمىتوان برشمرد . اگر چيزى گفتم ، اندكى از بسيار بود .
( 36 ) شفاى درد من ، مرا مشرف به مرگ كرده ، و البته شور و وجد عشق ، حكم بر مرگ قطعى من نهاده است ؛ اكنون خنكاى عطش نشان ، حرارتافزاى تشنگى [ هجر ] من شده است .
( 37 ) قلب من فرسودهتر از جامههاى شكيب من است ، و فراتر از آن ، ذات من در فنا شدن است كه به لذت و خوشى مىآويزد ( مىرسد ) .
( 38 ) اگر عيادتكنندگان مرا ، مقام مكاشفه بودى و آنان از لوح محفوظ درمىيافتند آنچه را كه عشق از من باقى گذاشته ،
( 39 ) هرآينه ديدگان آنها چيزى از من نمىديد ، مگر رفتن روحى در ميان جامههاى ميّت .
( 40 ) آنگاه كه نشانهها و علايم من محو گشت و من سرگشته شدم ، در واقعيت وجود خويش به گمان افتادم ؛ پس فكر و انديشهء من ديگر به وجود من دسترسى نداشت .
( 41 ) از آن پس ، چنان بود كه حال من به نفس خويش قائم بود [ نه به جسم من ] ؛ دليل من در پيشى گرفتن روحم بر جسم ، پيكر [ نحيف ] من است .
( 42 ) آنچه از حال خويش در عشق خود به تو حكايت كردم ، نه از سر دلتنگى از عشق تو بود و نه از روى تشويش و اضطراب ؛ بلكه از براى زدودن اندوه و تكميل نشاط بود .
( 43 ) [ زيرا ] اظهار شكيبايى در برابر دشمنان نيكوست ، اما در آستان ياران ، هر چه غير از ناتوانى ، زشت است .