شرح
( 20 ) در هنگامهء شكايت از ضعف و لاغرى ، با مراقب خويش همنشين شدم و همهء اسرارم را با تفصيل جزئيات خوى خود ، با او در ميان نهادم .
( 21 ) آنچه براى مراقبم آشكار كردم ، از حيث اوصاف بود و حال آنكه ذات من از شدّت مصائب به گونهاى شده بود كه مراقبم آن را نمىديد ؛ زيرا سختيهاى محبت ، ذات مرا فرسوده كرده بود .
( 22 ) پس هواجس نفس من ، آنچه را كه از مراقب پنهان بود ، برايش هويدا نمود ، در حالى كه چنان نبود كه زبان من براى گوش او سخنى [ از جنس كلام مادى ] بگويد .
( 23 ) گوش مراقب براى دريافت انديشهء من به منزلهء قلب او شده بود كه با آن حركت مىكرد و او با وجود چنين گوشى از ديدن چشم بىنياز مىگشت .
( 24 ) پس آشكارا همهء اهل قبيله [ ى مقام ولايت و طريق حق ] را از اسرار كار من آگاه كرد ؛ زيرا او خود از اين معنى آگاه شده بود .
( 25 ) گويى كرام الكاتبين آنچه را كه در صحيفهء من بود ، به وسيلهء وحى بر قلب مراقب فرود مىآوردند ،
( 26 ) و او به خودى خود در نمىيافت آنچه [ از خواص عشق ] پنهان مىكردم ، و سرّ [ حقيقت عشق ] را كه [ از نظر اغيار ] مصون است و درون من آن را نهفته مىداشت .
( 27 ) پس كنار رفتن حجاب جسمانى ، آنچه را كه از ضمير من بر وى پوشيده بود ، هويدا ساخت .
( 28 ) ذات و سرّ من از او پوشيده بود ؛ اما نالهام كه از سر ضعف و ناتوانى بود ، آن را آشكار كرد .
( 29 ) بيماريى مرا بر او هويدا كرد كه هم به واسطهء آن بيمارى پنهان شده بودم . عشق است كه هر امر شگرفى را بيارد .
( 30 ) بدحالى من از حد گذشت ، و حجابهاى باطنى و احاديث نفس - كه همچون اشك ، غمّازى و افشاگرى مىكردند - به واسطهء آن بدحالى از هم پاشيدند .
( 31 ) حال اگر مرگ ناخوشايند آهنگ من كند ، جايگاه مرا نداند . اين نهفتگى من از آنجاست كه محبّت تو مرا نهفته مىدارد .