مفهوم واحد به اعتبار قطعات ارض متعدد تواند شد ، به طريق اولى كه ارض به اعتبار اصول الوان كه هفت است ، هفت شود ، آنگاه مثليت ظاهر گردد ، ميان سماوات و ارض ، اگر چه هفت بودن سماوات نيز به حسب اعتبار است ، زيرا كه سماوات به اعتبار اصول نه است ، دو را نام عرش است و كرسى ، هفت ديگر يك مسماست ، اگر چه هر يكى مشتمل است بر چند فلك ، پس ظاهر شد كه هفت بون سماوات به حسب جهات و ملاحظات و اعتبار است ، شيخ مىفرمايد كه از دانستن مثليت ميان سماوات و عرش مىبايد كه دو خويشتن را به يك بشناسى ، يعنى هر چه در آفاق و انفس انسان كبير هست ، در آفاق و انفس انسان صغير نيز هست ، به حسب جهات و ملاحظات و اعتبارات ، فهم بايد كرد تا مثليت متحقق شود بين شخصين .
تو در خوابى و اين ديدن خيال است * هر آنچه ديدهء از وى مثال است
مقصود آن است كه سالك پيش از آن كه عارف نفس خود و خداى خود شود ، هر چيزى كه مىديد و مىدانست از حق و خلق ، همه صور تصورات واهميه و خياليه بوده است ، يعنى مطابق واقع نبوده است ، چون از خواب جهل و تقليد و غفلت بيدار گرديد ، آنگاه ديد و دانش مطابق واقع شود ، همين معنى را خود تكرار مىفرمايد .
به صبح حشر چون كردى تو بيدار * بدانى كان همه و هم است و پندار
صبح حشر وقت طلوع آفتاب عرفان سالك است ، هرگاه كه سالك به كمال دانش نفس انسانى دانا و بينا شود ، و بداند كه هر چه پيشتر از اين ديده بود و دانسته ، همه صور تصورات فاسد بوده است و زعم و پندار .
چو برخيزد خيال چشم احول * زمين و آسمان گردد مبدل
احول آن كس است ، كه راه به وحدت نبرده باشد ، و اثبات دو وجود