نسبت اجزا كه به يكديگر بود متغير شود ، و باقى نماند . و چون متغير شود اثرى كه موجب بقاى كل بوده باشد ، باقى نماند . پس خلل يابد نسبت با وضع اول كه اجزاى هر يك در محل و مكان خود بودهاند ، همين حالت نيز بر انسان صغير صورت فافهم .
همه سرگشته و يك جزو از ايشان * برون ننهاده پا از حد امكان
مدعاى شيخ آن است كه اجزاى عالم دايم الابد در حركتند به حسب سير و كميت و كيفيت و با وجود اين ، همه پا از حد امكان كه آن احتياج است بيرون ننهادهاند ، همچنان در مرتبه امكان باقى ماندهاند ، به جهت آنكه محبوساند به تعين و تشخص جزوى خود . چنان كه شيخ مىفرمايد :
تعين هر يكى را كرده محبوس * به جزئيت ز كلى گشته مايوس
امّا اين احتياج مانع مرتبه وجوب نيست ، از جهت آنكه اين احتياج اجزاست به كل ، و وجود كل عبارت از وجود اجزاست ، و اجزا در ايجاد وجودش احتياج به كل ندارد ، زيرا كه كل ايجاد جزو خود نمىتواند كرد ، از جهت آنكه لازم آيد ، كه شىء ايجاد وجود خود كرده باشد ، و اين به بديهه عقل و نقل باطل است ، پس نقيض مدعا ثابت باشد .
تو گويى دائما در سير و حبساند * كه پيوسته ميان خلع و لبساند
يعنى موجودات دايم الابد در حركتاند ، بعضى در حركت وضعى دورى مثل افلاك ، از آن جهت كه حركت ايشان در حيز و مكان خود است و از مكان خود به در نمىروند . شيخ مىفرمايد كه محبوسند ، و بعضى را حركت به حسب كميت و كيفيت است ، و خلع صورتى و لبس صورتى ديگر لازم است ، از جهت ابقاى دوام و نظام وجود ، مثل عناصر و مواليد ثلاثه و ما يتولد منها .