« عدم چون گشت هستى را مقابل » ، يعنى عين ثابته مطلقه مقابل هستى ظاهر است ، و آن هستى ظاهر وجود عام است ، كه موجودات خارجيه بدان موجودند . « در او عكسى شد اندر حال حاصل » ، يعنى در عين ثابته مطلقه به حسب حصول استعداد فعلى و ظلى و سايه حاصل شد ، كه همين وجود اضافى موجودات است ، اين بيت اشارت مىشود به معنى كلمه
« كُنْ فَيَكُونُ » *
66
شد آن وحدت از اين كثرت پديدار * يكى را چون شمردى گشت بسيار
« شد آن وحدت از اين كثرت پديدار » ، يعنى وحدت جمعيت واحد ظاهر هويدا گشت به وجود موجودات . « يكى را چون شمردى گشت بسيار » ، يعنى به اعتبار مراتب و حيثيات و نسب و اضافات يكى بسيار ، و خود يكى از اين اعداد نيست ، مدعى اين است .
عدد گرچه يكى دارد بدايت * و ليكن نبودش هرگز نهايت
« عدد گرچه يكى دارد بدايت » مقصود آن است كه بدايت موجودات از واحد حقيقى است ، « منه بدأ و اليه يعود » . 67
« و ليكن نبودش هرگز نهايت » ، يعنى ظهور وجود موجودات ابدى است ، زيرا كه وجود موجودات مظهر ظهور شئونات و تجليات ذاتيهاند ، و شئونات و تجليات ذاتيه هرگز از ذات خود منفك نمىگردند ، پس مظهر ظهور ايشان نيز ابدى باشد ، همين معنى را كه گفته شد ، شيخ در اين صورت روشن مىسازد . مىفرمايد كه بدايت عدد اگر چه از واحد است ، و واحد است كه به صو [ رت ] اعداد ظاهر است ، اما واحد يكى از عدد نيست ، دليل بر اين آن است كه واحد عدّ و افناى عدد مىكند ، اگر واحد از عدد باشد ، لازم آيد كه عدّ و افناى ذات خود كرده باشد ، و اين محال است . تعقل