جدا نشد . كه عبارت از ظاهر شدن موجودات است ، به سبب سيران خورشيد حقيقى در مراتب تنزلات كونى .
چو نور حق ندارد نقل و تحويل * نباشد اندر او تغيير و تبديل
يعنى محض وجود مطلق را از جاى به جاى رفتن و از حالى به حالى گرديدن نيست ، نقل و تحويلى كه هست ، مظاهر اسما و صفات او راست به حسب مقتضاى ذات ، همچنانكه محض قرص خورشيد را هيچ تغييرى و تبديلى نيست ، و هر تغيير و تبديلى كه هست ، مظاهر شعاع او راست به حسب تاثير و تأثر .
تو پندارى جهان خود هست دايم * به ذات خويشتن پيوسته قايم
و هستى او جز مجازى نيست ، بل هر لحظه به حسب تجدد تجليات موجود و معدوم مىگردد ، چه جاى دوام است و ثبات و بقا .
كسى كو عقل دورانديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد
دورانديشى عقل حكماى فلاسفه و علماى جاهليه آن است ، كه به ادراكات عقل ناقصه ، و به قياسات و استدلالات آن عاديه مهمله مىخوانند كه خداى را بدانند ، و اين محال است ، زانكه او را جز به فيض فضل او نتوان شناخت .
اين طايفه بجز سرگشتگى حاصلى ندارند ، سرگشتگى از بهر آن است ، كه منع و نقص بسيار وارد مىشود ، بر دلايل و براهين ايشان كه غايب را قياس مىكنند به حاضر از جهت حيرت و سرگشتگى ، فرقه فرقه و گروه گروه شدهاند ، از اين جهت شيخ مىفرمايد :
ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى
تعالى شانه عما يقولون علوا كبيرا 54
خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر آن چشمى دگر جوى