چون گرسنه مىشوى سگ مىشوى * تند و بدپيوند و بدرگ مىشوى
چون شدى تو سير مردارى شوى * بىخبر و بىپا چو ديوارى شوى
پس دمى مردار و ديگر دم سگى * چون كنى در راه شيران خوش تكى 45
غرض آنكه رضا به قضا داده ، به حال مردان خدا نتوان رسيد ، باز آمديم به سر سخن شيخ .
گهى از دور دارد سير معكوس * گهى اندر تسلسل گشته محبوس
چو عقلش كرد در هستى توغل * فروپيچيد پايش در تسلسل
يعنى حكيم فلسفى به طريق دور و تسلسل اثبات واجب الوجود مىكند . دور توقف شىء است على ما يتوقف عليه ، و تسلسل ترتيب امور غير متناهى است . در اصطلاح ايشان حكيم فلسفى چون نيك تامل كرد در هستى ، موجودات عالم را حادث ديد ، گفت هر چه حادث است ، او را موجدى و علّت تامهاى مىبايد ، و نمىتواند بود ، كه بعضى از موجودات عالم مر بعضى ديگر را موجود علت تامه باشند ، كه اگر همچنين باشد ، دور يا تسلسل لازم آيد ، و اين هر دو باطل است نزد ايشان به دلايل و براهين ، پس ايجاد عالم را شىء موجود مىبايد كه به خود تمام باشد ، و خارج عالم نيز باشد ، كه اگر داخل باشد ، ايجاد متصور نشود ، و آن واجب الوجود است ، كه او خود تمام است ، از بهر آنكه وجود مر او را لذاته و ضرورى است ، طريق دور و تسلسل را بالف و بىتمثيل و توضيح كردهاند ، مىگويند كه اگر الف علت تامه و موجد « بى » باشد و « بى » نيز موجد و علت تامه « الف » باشد ، بىواسطه يا بهواسطه دور شود ، و اشيا به طريق دور موجود نمىتوانند شد ، از بهر آنكه توقف « شىء » بر نفس خود لازم مىآيد ، و اين باطل است بالبديهه و اگر الف موجد و علت تامه « بى » باشد ، و « بى » علت و موجد « جيم » باشد ، و « جيم » موجد « دال » باشد ، همچنين برود الى غير نهايت تسلسل شود ، و به طريق تسلسل نيز اشيا موجود نتوانند شد ، از بهر آنكه علت تامه و موجد عالم مىبايد كه موجود باشد ، و