تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
همه روى تو در خلق است زنهار * مكن خود را بدين علت گرفتار
چو با عامه نشينى مسخ گردى * چه جاى مسخ يك ره نسخ گردى
مبادا هيچ با عامت سر و كار * كه از فطرت شوى ناگه نگونسار
تلف كردى به هرزه نازنين عمر * نگويى در چه كارى با چنين عمر
به جمعيت لقب كردند تشويش * خرى را پيشوا كرده زهى ريش
فتاده سرورى اكنون به جهّال * ازين گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجّال اعور تا چگونه * فرستاده است در عالم نمونه ؟
نمونه باز بين اى مرد حسّاس * خر او را كه نامش هست جسّاس
خران را بين همه در تنگ آن خر * شده از جهل پيش آهنگ آن خر
چو خواجه قصه آخر زمان كرد * به چندين جا ازين معنى نشان كرد
ببين اكنون كه كور و كر شبان شد * علوم دين همه بر آسمان شد
نماند اندر ميانه رفق و آزرم * نمىدارد كسى از جاهلى شرم
همه احوال عالم باژگون‌ست * اگر تو عاقلى بنگر كه چونست
كس كارباب لعن و طرد و مقت است * پدر نيكو بد اكنون شيخ وقت است
خضر مىكشت آن فرزند طالح * كه او را بد پدر با جدّ صالح
كنون با شيخ خود كردى تو اى خر * خرى را كز خرى هست از تو خرتر
چو او لا يعرف الهرّ است از برّ * چگونه پاك گرداند تو را سرّ ؟
وگر دارد نشان باب خود پور * چه گويم چون بود نور على نور
پسر كو نيك‌راى و نيك‌بختست * چو ميوه زبدهء سرّ درختست
و ليكن شيخ دين كى گردد آن كو * نداند نيك از بد ، بذر نيكو ؟
مريدى علم دين آموختن بود * چراغ دل ز نور افروختن بود
كسى از مرده علم آموخت هرگز ؟ * ز خاكستر چراغ افروخت هرگز ؟
مرا در دل همىگردد كزين كار * ببندم بر ميان خويش زنّار
نه زان معنى كه من شهرت ندارم * كه دارم ليك از وى هست عارم