ميان آب و گل افتانوخيزان * بجاى اشك خون از ديده ريزان
دمى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز
گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار
گهى اندر سماع از شوق جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است * كه در هر پردهيى سرّى شگرف است
ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرد گشته از هر رنگ و هر بو
فروشسته بدان صاف مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق
يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف
به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته
گرفته دامن رندان خمّار * ز شيخى و مريدى گشته بيزار
چه شيخى و مريدى اين چه قيدست * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيدست
اگر روى تو باشد بركه و مه * بت و زنّار و ترسايى ترا به
سؤال 17 [ بت و زنّار و ترسايى درين كوى همه كفر است اگر نه چيست برگوى ؟ ]
بت و زنّار و ترسايى درين كوى * همه كفر است اگر نه چيست برگوى ؟
جواب
بت اينجا مظهر عشق است و وحدت * بود زنار بستن عقد خدمت
چو كفر و دين بود قايم به هستى * شود توحيد عين بتپرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر * از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل * كه بت از روى هستى نيست باطل
بدان كايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هر چه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است * وگر شرّى است در وى آن ز غير است
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست * بدانستى كه دين در بتپرستيست
وگر مشرك ز بت آگاه گشتى * كجا در دين خود گمراه گشتى
نديد او از بت الّا خلق ظاهر * بدان علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نبينى حق پنهان * به شرع اندر نخوانندت مسلمان