تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨

اشارت به بت

بت ترسا بچه نورى است باهر * كه از روى بتان دارد مظاهر
كند او جمله دلها را و شاقى * گهى گردد مغنّى گاه ساقى
زهى مطرب كه از يك نغمه خوش * زند در خرمن صد زاهد آتش
زهى ساقى كه او از يك پياله * كند بىخود دو صد هفتادساله
رود در خانقه مست شبانه * كند افسون صوفى را فسانه
وگر در مسجد آيد در سحرگاه * نه بگذارد در او يك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور * فقيه از وى شود بيچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته * ز خان‌ومان خود آواره گشته
يكى مؤمن دگر را كافر او كرد * همه عالم پر از شور و شر او كرد
خرابات از لبش معمور گشته * مساجد از رخش پرنور گشته
همه كار من از وى شد ميسر * به دو ديدم خلاص از نفس كافر
دلم از دانش خود صد حجب داشت * ز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشت
در آمد از درم آن مه سحرگاه * مرا از خواب غفلت كرد آگاه
ز رويش خلوت جان گشته روشن * به دو ديدم كه تا خود چيستم من
چو كردم در رخ خوبش نگاهى * برآمد از ميان جانم آهى
مرا گفتا كه اى شياد سالوس * بسر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببين تا علم و زهد و كبر و پنداشت * ترا اى نارسيده از كه واداشت
نظر كردن برويم نيم ساعت * همىارزد هزاران‌ساله طاعت
على الجمله رخ آن عالم‌آراى * مرا با من نمود آن دم سراپاى
سيه شد روى جانم از خجالت * ز فوت عمر و ايام بطالت
چو ديد آن ماه كز روى چو خورشيد * بريدم من ز جان خويش اميد
يكى پيمانه پر كرد و به من داد * كه از آب وى آتش در من افتاد
كنون گفت از مى بىرنگ و بىبوى * نقوش تخته هستى فروشوى
چو آشاميدم آن پيمانه را پاك * در افتادم ز مستى بر سر خاك