تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
ملايك خورده صاف از كوزهء پاك * به جرعه ريخته دردى بر اين خاك
عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش * فتاده گه در آب و گه در آتش
ز بوى جرعه‌اى كافتاد بر خاك * برآمد آدمى تا شد بر افلاك
ز عكس او تن پژمرده جان يافت * ز تابش جان افسرده روان يافت
جهانى خلق ازو سرگشته دايم * ز خان‌ومان خود برگشته دايم
يكى از بوى دردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد
يكى از نيم‌جرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق
يكى ديگر فروبرده به‌يك‌بار * مى و ميخانه و ساقى و مىخوار
كشيده جمله وامانده دهن‌باز * زهى دريا دل رند سرافراز
در آشاميده هستى را به‌يك‌بار * فراغت يافته ز اقرار و انكار
شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامن پير خرابات

اشارت به خرابات

خراباتى شدن از خود رهاييست * خودى كفر است اگر خود پارساييست
نشانى داده‌اندت از خرابات * كه « التوحيد اسقاط الاضافات »
خرابات از جهان بىمثاليست * مقام عاشقان لااباليست
خرابات آشيان مرغ جانست * خرابات آستان لا مكان است
خراباتى خراب اندر خراب است * كه در صحراى او عالم سراب است
خراباتيست بىحد و نهايت * نه آغازش كسى ديده نه غايت
اگر صد سال در وى مىشتابى * نه كس را و نه خود را بازيابى
گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نه مؤمن و نه نيز كافر
شراب بىخودى در سر گرفته * به ترك جمله خير و شر گرفته
شرابى خورده هر يك بىلب و كام * فراغت يافته از ننگ و از نام
حديث ماجراى شطح و طامات * خيال خلوت و نور كرامات
به بوى درديى از دست داده * ز ذوق نيستى مست اوفتاده
عصا و ركوه و تسبيح و مسواك * گرو كرده به دردى جمله را پاك