نه آن اين گردد و نه اين شود آن * همه اشكال گردد بر تو آسان
جهان خود جمله امر اعتبارى است * چو آن يك نقطه كاندر دور سارى است
برو يك نقطه آتش بگردان * كه بينى دايره از سرعت آن
يكى گر در شمار آيد به ناچار * نگردد واحد از اعداد بسيار
حديث ما سوى الله را رها كن * به عقل خويش اين را ز آن جدا كن
چه شك دارى در آن كاين چون خيال است * كه با وحدت دويى عين محال است
عدم مانند هستى بود يكتا * همه كثرت ز نسبت گشت پيدا
ظهور اختلاف و كثرت شأن * شده پيدا ز بوقلمون امكان
وجود هر يكى چون بود واحد * به وحدانيت حق گشت شاهد
سؤال 15 [ چه خواهد اهل معنى زان عبارت كه سوى چشم و لب دارد اشارت ؟ ]
چه خواهد اهل معنى زان عبارت * كه سوى چشم و لب دارد اشارت ؟
چه جويد از سر زلف و خط و خال * كسى كاندر مقامات است و احوال ؟
جواب
هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست * كه هر چيزى بجاى خويش نيكوست
تجلى گه جمال و گه جلال است * رخ و زلف آن معانى ز امثال است
صفات حق تعالى لطف و قهر است * رخ و زلف بتان را ز آن دو بهر است
چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع * نخست از بهر محسوس است موضوع
ندارد عالم معنى نهايت * كجا بيند مر او را لفظ غايت
هر آن معنى كه شد از ذوق پيدا * كجا تعبير لفظى يابد او را
چو اهل دل كند تفسير معنى * به مانندى كند تعبير معنى
كه محسوسات از آن عالم چو سايه است * كه اين چون طفل و آن مانند دايه است
به نزد من خود الفاظ مأوّل * بر آن معنى فتاد از وضع اول
نه محسوسات خاص از عرف عام است * چه داند عام كان معنى كدام است ؟
نظر چون در جهان عقل كردند * از آنجا لفظها را نقل كردند
تناسب را رعايت كرد عاقل * چو سوى لفظ معنى گشت نازل