تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠

اشارت به رخ و خط

رخ اينجا مظهر حسن خداييست * مراد از خط جناب كبريائيست
رخش خطى كشيد اندر نكويى * كه از ما نيست بيرون خوبرويى
خط آمد سبزه‌زار عالم جان * از آن كردند نامش آب حيوان
ز تاريكى زلفش روز و شب كن * ز خطش چشمه حيوان طلب كن
خضر وار از مقام بىنشانى * بجو چون خطش آب زندگانى
اگر روى و خطش بينى تو بىشك * بدانى كثرت از وحدت يكايك
ز زلفش بازدانى كار عالم * ز خطّش بازخوانى سرّ مبهم
كسى كو خطّش از روى نكو ديد * دل من روى او در خط او ديد
مگر رخسار او سبع المثانى است * كه هر حرفى ازو بحر معانى است
نهفته زير هر مويى از و باز * هزاران بحر علم از عالم راز
ببين مرآت قلب و عرش رحمان * ز خط عارض زيباى جانان

اشارت به خال

بر آن رخ نقطه خالش بسيطست * كه اصل مركز دور محيطست
از و شد خط دور هر دو عالم * وزو شد خطّ نفس و قلب آدم
از آن حال دل پرخون تباه‌ست * كه عكس نقطه خال سياهست
ز خالش حال دل جز خون شدن نيست * كز آن منزل ره بيرون شدن نيست
به وحدت در نباشد هيچ كثرت * دو نقطه نبود اندر اصل وحدت
ندانم خال او عكس دل ماست * و يا دل عكس خال روى زيباست
ز عكس خال او دل گشت پيدا * و يا عكس دل آنجا شد هويدا
دل اندر روى او يا اوست در دل * به من پوشيده گشت اين راز مشكل
اگر هست اين دل ما عكس آن خال * چرا مىباشد آخر مختلف حال ؟
گهى چون چشم مخمورش خراب است * گهى چون زلف او در اضطراب است
گهى روشن چو آن روى چو ماهست * گهى تاريك چون خال سياهست
گهى مسجد بود گاهى كنشتست * گهى دوزخ بود گاهى بهشت‌ست
گهى برتر شود از هفتم افلاك * گهى افتد به زير توده خاك