ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمان جان مىنوازد
از او يك غمزه و جان دادن از ما * وزو يك بوسه و استادن از ما
ز لمح بالبصر شد حشر عالم * ز نفخ الروح پيدا گشت آدم
چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند
نيايد در دو چشمش جمله هستى * در او چون آيد آخر خواب و مستى
وجود ما همه مستى است يا خواب * چه نسبت خاك را با ربّ ارباب ؟
خرد دارد از اين گونه صدا شگفت * كه « و لتصنع على عينى » چرا گفت ؟
اشارت به زلف
حديث زلف جانان بس درازست * چه شايد گفت از او كان جاى راز است
مپرس از من حديث زلف پرچين * مجنبانيد زنجير مجانين
ز قدّش راستى گفتم سخن دوش * سر زلفش مرا گفتا كه خاموش
كژى بر راستى زان گشت غالب * وز او در پيچش آمد راه طالب
همه دلها از او گشته مسلسل * همه جانها ازو بوده مقلقل
معلق صد هزاران دل ز هر سو * نشد يك دل برون از حلقهء او
گر او زلفين مشكين برفشاند * به عالم در يكى كافر نماند
وگر بگذاردش پيوسته ساكن * نماند در جهان يك نفس مؤمن
چو دام فتنه مىشد چنبر او * به شوخى باز كرد از تن سر او
اگر ببريده شد زلفش چه غم بود ؟ * كه گر شب كم شد اندر روز افزود
چو او بر كاروان عقل ره زد * به دست خويشتن بر وى گره زد
نيابد زلف او يك لحظه آرام * گهى بام آورد گاهى كند شام
ز روى و زلف خود صد روز و شب كرد * بسى بازيچههاى بوالعجب كرد
گل آدم در آن دم شد مخمّر * كه دادش بوى آن زلف معطّر
دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى
ازو هر لحظه كار از سر گرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم
از آن گردد دل از زلفش مشوّش * كه از رويش دل دارد بر آتش