هر آنچ آن گردد اندر حشر پيدا * ز تو در نزع مىگردد هويدا
تن تو چون زمين سر آسمان است * حواست انجم و خورشيد جان است
چو كوه است استخوانهايى كه سخت است * نباتت موى و اطرافت درخت است
تنت در وقت مردن از ندامت * بلرزد چون زمين روز قيامت
دماغ آشفته و جان تيره گردد * حواست همچو انجم خيره گردد
مسامت گردد از خوى همچو دريا * تو در وى غرقه گشته بىسر و پا
شود از جان كنش اى مرد مسكين * ز سستى استخوانها پشم رنگين
بهم پيچيده گردد ساق با ساق * همه جفتى شود از جفت خود طاق
چو روح از تن به كليّت جدا شد * زمينت قاع صفصف لا ترى شد
بدين منوال باشد حال عالم * كه تو در خويش مىبينى دمادم
بقا حق است و باقى جمله فانى است * بيانش جمله در سبع المثانى است
به « كلّ من عليها فان » بيان كرد * « لفى خلق جديد » هم عيان كرد
بود ايجاد و اعدام دو عالم * چو خلق و بعث نفس ابن آدم
هميشه خلق در خلق جديد است * وگرچه مدت عمرش مديد است
هميشه فيض فضل حق تعالى * بود از شأن خود اندر تجلّى
از آن جانب بود ايجاد و تكميل * وز اين جانب بود هر لحظه تبديل
و ليكن چون گذشت اين طور دنيى * بقاى كل بود در دار عقبى
كه هر چيزى كه بينى بالضرورت * دو عالم دارد از معنى و صورت
وصال اولين عين فراق است * مر آن ديگر ز عند الله باق است
مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر * در اول مىنمايد عين آخر
بقا اسم وجود آمد و لكن * به جايى كان بود ساير چو ساكن
هر آنچ آن هست بالقوه درين دار * به فعل آيد در آن عالم بهيكبار
قاعدة
ز تو هر فعل كاول گشت صادر * بر آن گردى به بارى چند قادر
به هر بارى اگر نفع است اگر ضرّ * شود در نفس تو چيزى مدّخر