تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
به عادت حالها با خوى گردد * به مدت ميوه‌ها خوش‌بو گردد
از آن آموخت انسان پيشه‌ها را * وز آن تركيب كرد انديشه‌ها را
همه افعال و اقوال مدّخر * هويدا گردد اندر روز محشر
چو عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن
تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد ازو چون آب صورت
همه پيدا شود آنجا ضماير * فروخوان آيت « تبلى السرائر »
دگرباره به وفق عالم خاص * شود اخلاق تو اجسام و اشخاص
چنان كز قوت عنصر در اينجا * مواليد سه‌گانه گشت پيدا
همه اخلاق تو در عالم جان * گهى انوار گردد گاه نيران
تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى
نماند مرگت اندر « دار حيوان » * به يك رنگى برآيد قالب و جان
بود پا و سر و چشم تو چون دل * شود صافى ز ظلمت صورت گل
كند از نور حق بر خود تجلّى * ببينى بىجهت حق را تعالى
دو عالم را همه بر هم زنى تو * ندانم تا چه مستىها كنى تو
« سقا هم ربهم » چبود بينديش * « طهورا » چيست صافى گشتن از خويش
زهى شربت زهى لذت زهى ذوق * زهى حيرت زهى دولت زهى شوق
خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيم
نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد * كه بيگانه در آن خلوت نگنجد
چو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى
پى هر مستيى باشد خمارى * در اين انديشه دل خون گشت بارى
سؤال 14 [ قديم و محدث از هم چون جدا شد ؟ كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد ؟ ]
قديم و محدث از هم چون جدا شد ؟ * كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد ؟

جواب

قديم و محدث از هم خود جدا نيست * كه از هستى است باقى دايماً نيست ؟
همه آن است و اين مانند عنقاست * جز از حق جمله اسم بىمسماست
عدم موجود گردد اين محال است * وجود از روى هستى لايزال است