تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
ولى كارى كه از آب و گل آمد * نه چون علم است كان كار از دل آمد
ميان جسم و جان بنگر چه فرق است * كه اين را غرب گيرى و آن چو شرق است
از اينجا بازدان احوال و اعمال * نه نسبت با علوم قال با حال
نه علم است آنكه دارد ميل دينى * كه صورت دارد اما نيست معنى
نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى سگ از خود دور انداز
علوم دين ز اخلاق فرشته‌ست * نباشد در دلى كو سگ سرشتست
حديث مصطفى آخر همين است * نكو بشنو كه البته چنين است
درون خانه‌اى چون هست صورت * فرشته نايد اندر وى ضرورت
برو بزداى روى تخته دل * كه تا سازد ملك پيش تو منزل
ازو تحصيل كن علم وراثت * ز بهر آخرت مىكن حراثت
كتاب حق بخوان از نفس و آفاق * مزيّن شو به اصل جمله اخلاق

قاعدة

اصول خلق نيك آمد عدالت * پس از وى حكمت و عفت شجاعت
حكيمى راست‌گفتار است و كردار * كسى كو متّصف گردد بدين چار
به حكمت باشدش جان و دل آگه * نه گر بز باشد و نه نيز ابله
به عفت شهوت خود كرده مستور * شره همچون خمود از وى شده دور
شجاع و صافى از ذلّ و تكبّر * مبرّا ذاتش از جبن و تهوّر
عدالت چون شعار ذات او شد * ندارد ظلم از آن خلقش نكو شد
همه اخلاق نيكو در ميان است * كه از افراط و تفريطش كران است
ميانه چون صراط المستقيم است * ز هر دو جانبش قعر جحيم است
به باريكى و تيزى موى و شمشير * نه روى گشتن و بودن برو دير
عدالت چون يكى دارد ز اضداد * همى هفت آمد اين اضداد ز اعداد
به زير هر عدد سرّى نهفت است * از آن درهاى دوزخ نيز هفت است
چنان كز ظلم شد دوزخ مهيّا * بهشت آمد هميشه عدل را جا
جزاى عدل نور و رحمت آمد * سزاى ظلم لعن و ظلمت آمد