تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
شود او مقتداى هر دو عالم * خليفه گردد از اولاد آدم

تمثيل

چو نور آفتاب از شب جدا شد * ترا صبح و طلوع و استوا شد
دگرباره ز دور چرخ دوّار * زوال و عصر و مغرب شد پديدار
بود نور نبى خورشيد اعظم * گه از موسى پديد و گه ز آدم
اگر تاريخ عالم را بخوانى * مراتب را يكايك باز دانى
ز خور هر دم ظهور سايه‌اى شد * كه آن معراج دين را پايه‌اى شد
زمان خواجه وقت استوا بود * كه از هر ظلّ و ظلمت مصطفى بود
به خط استوا بر قامت راست * ندارد سايه پيش و پس چپ و راست
چو كرد او بر صراط حق اقامت * به امر فاستقم مىداشت قامت
نبودش سايه كان دارد سياهى * زهى نور خدا ظلّ الهى
ورا قبله ميان غرب و شرق است * ازيرا در ميان نور غرق است
به دست او چو شيطان شد مسلمان * به زير پاى او شد سايه پنهان
مراتب جمله زير پايه اوست * وجود خاكيان از سايه اوست
ز نورش شد ولايت سايه‌گستر * مشارق با مغارب شد برابر
ز هر سايه كه اول گشت حاصل * در آخر شد يكى ديگر مقابل
كنون هر عالمى باشد ز امّت * رسولى را مقابل در نبوّت
نبى چون در نبوّت بود اكمل * بود از هر ولى ناچار افضل
ولايت شد به خاتم جمله ظاهر * بر اول نقطه هم ختم آمد آخر
ازو عالم شود پرامن و ايمان * جماد و جانور يابد ازو جان
نماند در جهان يك نفس كافر * شود عدل حقيقى جمله ظاهر
بود از سرّ وحدت واقف حقّ * درو پيدا نمايد وجه مطلق
سؤال 7 [ كه شد بر سرّ وحدت واقف آخر ؟ شناساى چه آمد عارف آخر ؟ ]
كه شد بر سرّ وحدت واقف آخر ؟ * شناساى چه آمد عارف آخر ؟

جواب

كسى بر سرّ وحدت گشت واقف * كه او واقف نشد اندر مواقف
دل عارف شناساى وجود است * وجود مطلق او را در شهود است
بجز هست حقيقى هست نشناخت * و يا هستى كه هستى پاك درباخت
وجود تو همه خار است و خاشاك * برون انداز از خود جمله را پاك
برو تو خانه دل را فروروب * مهيا كن مقام و جاى محبوب
چو تو بيرون شدى او اندر آيد * به تو بىتو جمال خود نمايد
كسى كو از نوافل گشت محبوب * به لاى نفى كرد او خانه جاروب
درون جان محبوب او مكان يافت * ز « بى يسمع و بى يبصر » نشان يافت
ز هستى تا بود باقى برو شين * نيابد علم عارف صورت عين
موانع تا نگردانى ز خود دور * درون خانه دل نايدت نور
موانع چون در اين عالم چهار است * طهارت كردن از وى هم چهار است
نخستين پاكى از احداث و انجاس * دوم از معصيت و ز شرّ وسواس
سيّم پاكى ز اخلاق ذميمه‌ست * كه با وى آدمى همچون بهيمه‌ست
چهارم پاكى سرّ است از غير * كه اينجا منتهى مىگرددش سير
هر آن كو كرد حاصل اين طهارات * شود بىشك سزاوار مناجات
تو تا خود را به كلّى درنبازى * نمازت كى شود هرگز نمازى
چو ذاتت پاك گردد از همه شين * نمازت گردد آنگه قرّة العين
نماند در ميانه ، هيچ تمييز * شود معروف و عارف جمله يك چيز
سؤال 8 [ اگر معروف و عارف ذات پاك است ؟ چو سودا در سر اين مشت خاك است ؟ ]
اگر معروف و عارف ذات پاك است ؟ * چو سودا در سر اين مشت خاك است ؟

جواب

مكن بر نعمت حق ناسپاسى * كه تو حق را به نور حق شناسى
جز او معروف و عارف نيست درياب * و ليكن خاك مىيابد ز خور تاب
عجب نبود كه ذرّه دارد اميد * هواى تاب مهر و نور خورشيد
به ياد آور مقام حال فطرت * كز آنجا بازدانى اصل فكرت
« الست ربّكم » ايزد كه را گفت ؟ * كه بود آخر كه آن ساعت بلى گفت ؟
در آن روزى كه گلها مىسرشتند * به دل در قصه ايمان مىنوشتند
اگر آن نامه را يك ره بخوانى * هر آن چيزى كه مىخواهى بدانى
تو بستى عقد عهد بندگى دوش * ولى كردى به نادانى فراموش
كلام حق از آن گشته است منزل * كه تا يادت دهد آن عهد اول
اگر تو ديده‌اى حق را به آغاز * در اينجا هم توانى ديدنش باز
صفاتش را ببين امروز اينجا * كه تا ذاتش توانى ديد فردا
و گرنه رنج خود ضايع مگردان * برو بينوش « لا تهدى » ز قرآن

تمثيل

ندارد باورت اكمه ز الوان * و گر صد سال گويى نقل و برهان
سپيد و زرد و سرخ و سبز و كاهى * به نزد وى نباشد جز سياهى
نگر تا كور مادر زاد بدحال * كجا بينا شود از كحل كحّال
خرد از ديدن احوال عقبا * بود چون كور مادر زاد دنيا
وراى عقل طورى دارد انسان * كه بشناسد بدان اسرار پنهان
بسان آتش اندر سنگ و آهن * نهاده‌ست ايزد اندر جان و در تن
چو بر هم اوفتاد اين سنگ و آهن * ز نورش هر دو عالم گشت روشن
از آن مجموع پيدا گردد اين راز * چو بشنيدى برو با خود بپرداز