تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
سؤال 4 [ كه باشم من مرا از من خبر كن ؟ چه معنى دارد اندر خود سفر كن ؟ ]
كه باشم من مرا از من خبر كن ؟ * چه معنى دارد اندر خود سفر كن ؟

جواب

دگر كردى سؤال از من كه من چيست ؟ * مرا از من خبر كن تا كه من كيست ؟
چو هست مطلق آيد در اشارت * به لفظ من كنند از وى عبارت
حقيقت كز تعيّن شد معين * تو او را در عبارت گفته‌اى من
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّك‌هاى مشكات وجوديم
همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آيينه پيدا گه ز مصباح
تو گويى لفظ من در هر عبارت * بسوى روح مىباشد اشارت
چو كردى پيشواى خود خرد را * نمىدانى ز جزو خويش خود را
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
من تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
به لفظ من نه انسانست مخصوص * كه تا گويى بدان جانست مخصوص
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
ز خط وهمى هاىوهويت * دو چشمى مىشود در وقت رويت
نماند در ميانه رهرو و راه * چو هاى هو شود ملحق به اللّه
بود هستى بهشت امكان چو دوزخ * من و تو در ميان مانند برزخ
چو برخيزد تو را اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش
همه حكم شريعت از من تست * كه اين بربستهء جان و تن تست
من تو چون نماند در ميانه * چه كعبه چه كنش چه ديرخانه
تعين نقطهء وهمى است بر عين * چو صافى گشت عينت عين شد غين
دو خطوه بيش نبود راه سالك * اگر چه دارد آن چندين مهالك
يكى از هاى هويت درگذشتن * دوّم صحراى هستى در نوشتن
درين مشهد يكى شد جمع و افراد * چو واحد سارى اندر عين اعداد
تو آن جمعى كه عين وحدت آمد * تو آن واحد كه عين كثرت آمد
كسى اين راه داند كو گذر كرد * ز جزوى سوى كلّى يك سفر كرد