تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
چو ماضى نيست مستقبل مه و سال * چه باشد غير از آن يك نقطه حال
يكى نقطه همى گشته است سارى * تو آن را نام كرده نهر جارى
جز از من اندرين صحرا دگر كيست ؟ * بگو با من كه تا صوت و صدا چيست ؟
عرض فانى است جوهر ز و مركب * بگو كى بود يا خود كو مركب ؟
ز طول و عرض و از عمق است اجسام * وجودى چون پديد آمد ز اعدام
ازين جنس است اصل جمله عالم * چو دانستى بيار ايمان و فالزم
جز از حق نيست ديگر هستى الحق * هو الحق گوى و گر خواهى انا الحق
نمود وهمى از هستى جدا كن * نئى بيگانه خود را آشنا كن
سؤال 10 [ چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ سلوك و سير او چون گشت حاصل ؟ ]
چرا مخلوق را گويند و اصل ؟ * سلوك و سير او چون گشت حاصل ؟

جواب

وصال حق ز خلقيّت جداييست * ز خود بيگانه گشتن آشنايىست
چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند
وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است
نه مخلوق است آن كو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل
عدم كى راه يابد اندرين باب ؟ * چه نسبت خاك را با ربّ ارباب
عدم چبود كه با حق و اصل آيد * وزو سير و سلوكى حاصل آيد
اگر جانت شود زين معنى آگاه * بگويى در زمان استغفر اللّه
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن
ندارد هيچ جوهر بىعرض عين * عرض چبود كه لا يبقى زمانين
حكيمى كاندرين فن كرد تصنيف * به طول و عرض و عمقش كرد تعريف
هيولى چيست جز معدوم مطلق ؟ * كه مىگردد به دو صورت محقق
چو صورت بىهيولى در قدم نيست * هيولى نيز بىاو جز عدم نيست
شده اجسام عالم زين دو معدوم * كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم
ببين ماهيتت را بىكم‌وبيش * نه معدوم نه موجود است در خويش
نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه بىاو هستى آمد عين نقصان
وجود اندر كمال خويش ساريست * تعين‌ها امور اعتباريست