تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار و يك چيزست معدود
جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى

تمثيل

بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حق فروبارد به صحرا
شعاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم
كند گرمى دگر ره عزم بالا * درآويزد به دو آن آب دريا
چو با ايشان شود خاك و هوا ضمّ * برون آيد نبات سبز و خرّم
غذاى جانور گردد ز تبديل * خورد انسان و يابد بار تحليل
شود يك نقطه و گردد در اطوار * وزو انسان شود پيدا دگر بار
چو نور نفس گويا بر تن آمد * يكى جسم لطيف و روشن آمد
شود طفل و جوان و كهل و هم پير * بداند علم و رأى و فهم و تدبير
رسد آنگه اجل از حضرت پاك * رود پاكى به پاكى خاك با خاك
همه اجزاى عالم چو نباتند * كه يك قطره ز درياى حياتند
زمان چون بگذرد بر وى شود باز * همه انجام ايشان همچو آغاز
رود هر يك از ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى مركز
چو درياييست وحدت ليك پرخون * كزو خيزد هزاران موج مجنون
نگر تا قطره‌اى باران ز دريا * چگونه يافت چندين شكل و اسما
بخار و ابر و باران و نم و گل * نبات و جانور انسان كامل
همه يك قطره بود آخر در اول * كزو شد اين همه اشيا ممثّل
جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام * چو آن يك قطره دان ز آغاز و انجام
اجل چون دررسد در چرخ و انجم * شود هستى همه در نيستى گم
چو موجى برزند گردد جهان طمس * يقين گردد « كان لم تغن بالامس »
خيال از پيش برخيزد به‌يك‌بار * نماند غير حق در دار ديّار
ترا قربى شود آن لحظه حاصل * شوى تو بىتويى با دوست و اصل
وصال اين جايگه رفع خيالست * چو غير از پيش برخيزد وصالست
مگو ممكن ز حدّ خويش بگذشت * نه او واجب شد و نه واجب او گشت
هر آن كو در معانى هست فايق * نگويد كاين بود قلب حقايق
هزاران نشئه دارى خواجه در پيش * برو آمد شد خود را بينديش
ز بحث جزء و كل نشأت انسان * بگويم يك به يك پيدا و پنهان