ز ترسايى غرض تجريد ديدم * خلاص از ربقه تقليد ديدم
جناب قدس وحدت دير جان است * كه سيمرغ بقا را آشيان است
ز روح اللّه پيدا گشت اين كار * كه از روح القدس آمد پديدار
هم از اللّه در پيش تو جانى است * كه از قدوس اندر وى نشانى است
اگر يا بى خلاص از نفس ناسوت * در آيى در جناب قدس لاهوت
هر آنكس كو مجرد چون ملك شد * چو روح اللّه در چارم فلك شد
تمثيل :
اين تمثيل توضيح سخن گذشته سالك مىكند ؛
هر آنكس كو مجرد چون ملك شد * چو روح اللّه در چارم فلك شد
و در ضمن اين تمثيل ارشاد و راهنمايى سالكان و طالبان است .
بود محبوس طفل شيرخواره * به نزد مادر اندر گاهواره
چو گشت او بالغ و مرد سفر شد * اگر مرد است همراه پدر شد
عناصر مر ترا چونام سفلى است * تو فرزند و پدر آباى علوى است
از آن گفته است عيسى گاه أسرا * كه آهنگ پدر دارم به بالا
تو هم جان پدر سوى پدر شو * بدر رفتند همراهان بدر شو
اگر خواهى كه گردى مرغ پرواز * جهان جيفه پيش كركس انداز
به دونان ده مر اين دنياى غدار * كه جز سگ را نشايد داد مردار
نسب چبود مناسب را طلب كن * به حق روآور و ترك نسب كن
به بحر نيستى هر كو فروشد * فلا انساب نقد وقت او شد
هر آن نسبت كه پيدا شد ز شهوت * ندارد حاصلى جز كبر و نخوت
اگر شهوت نبودى در ميانه * نسبها جمله مىگشتى فسانه
چو شهوت در ميانه كارگر شد * يكى مادر شد آن ديگر پدر شد
نمىگويم كه مادر يا پدر كيست * كه با ايشان به عزت بايدت زيست