تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
اگر در مسجد آيد در سحرگاه * بنگذارد در او يك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور * فقيه از وى شود بيچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته * ز خان‌ومان خود آواره گشته
يكى مؤمن دگر را كافر او كرد * همه عالم پر از شور و شر او كرد
خرابات از لبش معمور گشته * مساجد از رخش پرنور گشته
همه كار من از وى شد ميسر * به دو ديدم خلاص از نفس كافر
دلم از دانش خود صد حجب داشت * ز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشت
در آمد از درم آن بت سحرگاه * مرا از خواب غفلت كرد آگاه
ز رويش خلوت جان گشت روشن * به دو ديدم كه تا خود كيستم من
چو كردم در رخ خوبش نگاهى * بر آمد از ميان جانم آهى
مرا گفتا كه اى شياد و سالوس * به سر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببين تا علم و زهد و كبر و پنداشت * ترا اى نارسيده از كه واداشت
نظر كردن به رويش نيم ساعت * همىارزد هزاران‌ساله طاعت
على الجمله رخ آن عالم‌آراى * مرا با خود نمود آن دم سرا پاى
سيه شد روى جانم از خجالت * ز فوت عمر و ايام بطالت
چو ديد آن ماه كز روى چو خورشيد * كه ببريدم ز جان خويش اميد
يكى پيمانه پر كرد و به من داد * كه از آب وى آتش در من افتاد
كنون گفت از مى بىرنگ بىبوى * نقوش لوح هستى را فروشوى
چو آشاميدم آن پيمانه را پاك * در افتادم ز مستى بر سر خاك
كنون نه نيستم در خود نه هستم * نه هشيارم نه مخمورم نه مستم
گهى چون چشم او دارم سرى خوش * گهى چون زلف او باشم مشوش
گهى از خوى خود در گلخن‌ام من * گهى از روى او در گلشنم من
از آن گلشن گرفتم شمه‌اى باز * نهادم نام او را گلشن راز
در و از راز دل گلها شكفته است * كه تا اكنون كسى ديگر نگفته