ببين اكنون كه كور و كر شبان شد * علوم دين همه بر آسمان شد
نماند اندر ميانه رفق و آزرم * نمىداند كسى از جاهلى شرم
همه احوال عالم باژگونه است * اگر تو عاقلى بنگر كه چون است
كسى كز باب لعن و طرد و مقت است * پدر نيكو بد اكنون شيخ وقت است
خضر مىكشت آن فرزند طالح * كه او را بد پدر يا جد صالح
كنون با شيخ خود كردى تو اى خر * خرى را كز خرى هست از تو خرتر
چو اولا يعرف الهرة من البر * چگونه پاك گرداند ترا سر
و گر دارد نشان باب خود پور * چه گويم چون بود نور على نور
پسر كو نيكراى و نيكبخت است * چو ميوه زنده اندر سر درخت است
و ليكن شيخ دين كى گردد آن كو * نداند نيك از بد ، بد ز نيكو
مريدى علم دين آموختن بود * چراغ جان به دين افروختن بود
كسى از مرده علم آموخت هرگز * ز خاكستر چراغ افروخت هرگز
مرا در دل همين آيد كزين كار * ببندم در ميان خويش زنار
نه زان معنى كه من شهرت ندارم * بلى دارم ولى زان نيست عارم
شريكم چون خسيس آمد در اين كار * خمولم بهتر از شهرت به بسيار
دگرباره رسيد الهامى از حق * كه بر حكمت مگير از ابلهى دق
اگر كناس نبود در ممالك * همه خلق اوفتد اندر مهالك
بود جنسيت آخر علت ضم * چنين آمد جهان و اللّه اعلم
ولى از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز
نگردد جمع با عادت عبادت * عبادت مىكنى بگذر ز عادت
اشاره به ترسايى :
يعنى اشارت به جواب و سؤال سائل كرده بود از ترسايى ، چنان كه سابقا گفته شد . مىفرمايد كه ؛