حديث ماجرا و شطح و طامات * خيال خلوت و نور كرامات
به بوى درديى از دست داده * ز ذوق نيستى اى مست اوفتاده
عصا و ركوه و تسبيح و مسواك * گرو كرده به دردى جمله را پاك
ميان آب و گل افتانوخيزان * بجاى اشك ، خون از ديده ريزان
گهى از سرخوشى در عالم راز * شده چون شاطران گردن افراز
گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سردار
گهى اندر سماع شوق جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است * كه در هر پردهاى سرى نهفته است
ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرد گشته از هر رنگ و هر بو
يعنى وجود شخصى خارجى كه مقيد است به حواس ظاهر و باطن .
فروشسته بدان صاف مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ارزق
يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف
به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته
گرفته دامن رندان خمار * ز شيخى و مريدى گشته بيزار
چه شيخى و مريدى اين چه قيد است * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيداست
اگر روى تو باشد درگه و مه * بت و زنار و ترسايى ترابه
سؤال :
بت و زنار و ترسايى در اين كوى * همه كفر است و گرنه چيست بر گوى
در اين كوى ، يعنى در كوى خرابات گرفتارى بشريت ، عبارت از اوست ، بت و زنار و ترسايى در اين كوى ، فناى بشريت كفر است به عقيدهء زمرهاى كه شيخ ياد كرد و اين ظاهر است ، كه نه چنين است ، القصه ، مناسبت و ربط اين سؤال به بيت سابق آن است كه در بيت سابق ضمنا معلوم شده بود كه بت و زنار و ترسايى كفر است و باطل ، گوييا كه سائل را