تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
ز بوى جرعه‌اى كافتاده بر خاك * بر آمد آدمى تا شد بر افلاك
ز عكس او تن پژمرده جان گشت * ز تابش جان افسرده روان گشت
جهان خلق از او سرگشته دايم * ز خان‌ومان خود برگشته دايم
يكى از بوى دردش ناقل آمد * يكى از رنگ صافش عاقل آمد
يكى از نيم‌جرعه گشته صادق * يكى از يك صراحى گشته عاشق
يكى ديگر فروبرده به‌يك‌بار * مى و خمخانه و ساقى و خمار
كشيده جمله و مانده دهن باز * زهى دريادل و رند سرافراز
در آشاميده هستى را به‌يك‌بار * فراغت يافتند ز اقرار و انكار
شده فارغ ز زهد خشك و طامات * گرفته دامن پير خرابات

احوال خراباتى

يعنى اشارت به جواب سؤال سائل ، سائل پرسيده بود كه « خراباتى شدن آخر چه دعوى است » شيخ جواب مىفرمايد كه :
خراباتى شدن از خود رهايى است * خودى كفر است اگر چه پارسايى است
از خود رهايى يافتن در مقام فناى بشريت بودن است ، از بهر آنكه خرابات عبارت از فناى بشريت است ، و پارسايى عبارت از تنزه و تقدس مقتضاى بشريت ، اگر مقيد خود باشد كفر باطل لازم آيد ، كفر باطل حق مطلق را به خود پوشيدن است ، پس خراباتى شدن آن است ، كه سالكى از