گل آدم در آن دم شد مخمر * كه دادش بوى آن زلف معطر
بوى دادن زلف معطر ، كنايت است از ظهور صفتين متقابلين .
دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى
اين سخن ظاهر است ، كه صفات الهى را سكونى نيست ، از جهت ظهور و بروز و مكمون و خفاى ظاهر ، و دل سالك را هم سكونى نيست ، از جهت و رود تجليات جمالى و جلالى . كما قال النبى عليه و آله الصلوات :
« مثل القلب كريشة فى فلات يقلبها الرياح كيف يشاء » 274
از او هر لحظه كار از سر گرفتيم * ز جان خويشتن دل بر گرفتيم
يعنى از مقتضاى صفت ، هر لحظهاى كار و حال سالك ديگر مىشود به مقتضاى صفت جلال حجاب است ، و املاك و افنا ، پس ز جان جزوى شخص خويش دل برگفتم ، كه تاب تجلى جلالت جلال ندارم .
از آن گردد دل از زلفش مشوش * كه از رويش دلى دارد پرآتش
معنى ظاهر اين اين بيت آن است ، كه دل عاشق از زلف محبوب مشوش ازآنجهت است كه زلف محبوب از روى محبوب دلى دارد پرآتش ، اين معنى دلالت مىكند بر خوبى و رنگ روى محبوب ، شيخ چنين گفت ، كه تشويش و دغدغه و پريشانى دل عاشق از زلف محبوب از بهر آن است كه زلف محبوب از روى محبوب دلى دارد پرآتش ، اين ظاهر است ، كه هر چند روى محبوب با اين اوصاف كمال به زلف محبوب آراسته گردد ، حال دل عاشق پريشانتر مىشود ، معنى مقصود آن است كه تشويش و دغدغه كه دل سالك را است از صفت جلال ، ازآنجهت است كه آثار افنا شعار كه از صفت جلال ظاهر مىگردد مقتضاى ذات مسماى خود است يعنى آثار افنا شعار كه از صفت جلال ظاهر مىگردد مقتضاى حقيقت شخصيه است ، و باقى بهانه و مقتضاى حقيقت شخصيه را دفع نيست ، پس هر چه به هر كه مىرسد ، از حقيقت شخصيهء او باشد نه