تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
عنقاست ، يعنى مجرد اطلاق و اعتبار اسمى است ، بر ذات قديم .
عدم موجود گردد اين محال است * وجود از روى هستى لا يزال است
يعنى عدم مطلق ، موجود نمىتواند شد ، همچنان‌كه از روى هستى كه هميشگى وصف ذاتى اوست ، لايزالى است ، و زائل نمىشود ، زيرا كه در هر دو قلب حقايق بسيط لازم مىآيد ، و قلب حقايق بسيط محال است ، به خلاف حقايق مشترك الطبائع كه قلب در ايشان محال نيست ، بل واقع است ، همچو حقايق عناصر و ما يتولد منها .
نه آن اين گردد و نه اين شود آن * همه اشكال گردد بر تو آسان
يعنى قديم بالذات منقلب نمىشود ، به محدث بالذات ، زيرا كه محدث نمودى بيش نيست ، به نفس خود موجود نمىتواند شدن ، و قديم نمود با بود است ، و به ذات خود قايم و دايم است ، پس ظاهر شد كه نه آن اين گردد ، و نه اين شود آن .
جهان خود جمله امر اعتبارى است * چو آن يك نقطه كاندر دور سارى است
برو يك نقطهء آتش بگردان * كه نقطه داير است از سرعت آن 255
مقصود آنكه به غير از وجود حق ، وجود جمله جهان وجود وهمى و اعتبارى است ، شيخ اين معنى را تبيين و توضيح مىفرمايد ، مىگويد كه وجود جملهء جهان همچو وجود دايره‌اى است ، كه از سرعت نقطهء جواله حاصل شده باشد ، و ذات قديم همچو آن نقطه تمثيل معقول است به محسوس ، يعنى وجود دايره كه از سرعت سير نقطهء آتش حاصل شده است ، نمودى است بىبود ، و اين بس ظاهر است ، كه به جز كه نقطه موجود نيست ، از جهت سرعت سير نقطه جواله دايرهء محسوس مىگردد ، و حال آنكه او را هستى نيست به جز هستى موهوم . چه خوش گفت قايلى :
آنچه نمايد چو نپايد دوان * سهو بود نسبت هستى به آن