تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
عابد از مرتبه ملكى فانى شده باشد ، به حسب تجلى ذاتى در چنين مقامى :
كند ار نور حق بر تو تجلى * ببينى بىجهت حق را تعالى 252
يعنى سالك به بصر او مشاهدهء او كند ، پس حق به حسب تجلى اسما و صفات آلت ادراك عبد گردد ، « فبى يبصر » حال و مقام او شود ، و او خود در ميان نى .
دو عالم را همه بر هم زنى تو * ندانم تا چه مستىها كنى تو
يعنى در تجلى ذاتى كه استهلاك و فناى عالم ظاهر و باطن است ، رؤيت حاصل شده باشد ، سالك به بصر حق از خود بى خود شود ، و غش و دردى انانيت و هستى عاريت از خود دور كند ، و شراب ناب از جام
« سَقاهُمْ رَبُّهُمْ »
253 نوش كند .
سقاهم ربهم چه بود بينديش * طهورى چيست صافى گشتن از خويش
زهى شربت زهى لذت زهى ذوق * زهى حيرت زهى دولت زهى شوق
خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيم
يعنى آن دم كه تجلى ذاتى كه فناى كلى است ، غنى مطلق باشيم به وجود و بقاى حق ، و از خويش بىخويش باشيم ، به حيثيتى كه هيچ چيز را به خود اسناد اضافه نكنيم . چنان كه مىفرمايد ؛
نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
چو رويت ديدم و خوردم از اين مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى
يعنى به مقام مشاهده رسيدم ، و از معارف و معانى و مرتبه شهود با نصيب و بهره‌ور شدم ، كه اقصاى مرتبهء تعين است . بدانكه معنى اخير همين بيت مخالف اين است ، و چون مفهوم اخير همين بيت مخالف مفهوم مصرع اول بود ، به بيتى كه يلى همين بيت است ، فىالجمله عذر آن مىخواهد و آن بيت اين است ؛