اعوجاج نباشد ، از مقتضاى حقيقت خود ، صورت كامل حاصل شود ، كه آخر وى علت غايى او انسان مثلا تعين انسانى كه مظهر حقيقت انسانى است ، هرگاه كه موافق و مطابق حقيقت خود شود ، در اوّل كه تعين و مظهر است ، مىنمايد كه عين آخر كه آن كمال تفصيلى آن حقيقت است ، موافقت و مطابقت آن است ، كه آن مظهر بر مقتضاى حقيقت خود ظاهر گردد ، همچون مظهر افراد كمل كه بر مقتضاى حقيقت انسانى كه آن كمال تفصيلى است ، ظاهر شد از جهت موافقت و مطابقت مظهر ايشان مر حقيقت خود را در سير للوجود و در سير للقلوب . بيتى كه يلى همين بيت است ، مؤيد اين معنى است ، كه گفته شد .
بقا اسم وجود آمد و ليكن * به جايى كان بود سائر چو ساكن
يعين سائر كه تعين و مظهر است به حسب حدوث و تجدد ، هرگاه كه همچون ساكن كه حقيقت باشد يعنى بر مقتضاى حقيقت خود باشد ، اسم بقا بر آن وجود صادق آيد ، يعنى هميشگى كه وصف وجود است بر او صادق آيد به تقدير كه گفته شد .
هر آن جان است بالقوه در آن دار * به فعل آيد در اين عالم به يك بار
اين بيت هم توضيح و تأييد اين معنى مىكند ، يعنى هرگاه كه چنين باشد كه گفته شد ، هر چه در اوست ، آن حقيقت كاين و مخفى باشد ، در اين عالم مظهر موافق مطابق ظاهر گردد ، چون موانع مرتفع باشد ، و موافقت دست دهد بالضروره ، هر چه در وى بالقوه باشد ، ظاهر و هويدا گردد ، بىشك و شبه .
ز تو هر فعل كه اوّل گشت صادر * بر آن گردى ببارى چند قادر
به هر بارى اگر نفع است و گر ضرّ * شود در نفس تو چيزى مدخر
به عادت حالها با خوى گردد * به مدت ميوهها خوشبوى گردد
اين سخن ابتداى بحث شعور وقوف است انسان را در ابتداى