به نفس خود و حقيقت واحد .
وجود كل ز كثرت گشت ظاهر * كه او در وحدت جزو است ساتر 235
يعنى كل موجود به وجود جزو است ، و به وحدت جزو ، كه ظرف باطن وجود مخفى است و اين هم ظاهر است .
چو كل از روى ظاهر هست بسيار * شود از جزو خود كمتر به مقدار
اين بيت هم محتاج نيست به توضيح ، زيرا كه كل ، موجود است به وجود جزو ، پس كل كمتر از جزو باشد به مقدار .
نه آخر واجب آمد جزو هستى * كه هستى كرد او را زير دستى
اين بيت دليل سخن سابق است ، ببايد دانست كه واجب جزو هستى مطلق است ، زيرا كه مفهوم واجب شىء له الوجوب است و هستى مطلق جامع هر دو است ، يعنى جامع شىء له الوجوب و شىء له الامكان ، پس واجب جزو هستى مطلق باشد ، و هستى مطلق زير دست واجب است ، يعنى هستى مطلق موجود به وجود واجب است .
ندارد كل وجودى در حقيقت * كه او چون عارضى شد بر حقيقت
يعنى كامل را بدون وجود جزو وجود مستغنى نيست ، همچو مفهوم انسان ، كه او را بدون وجود ما صدقات وجودى نيست در خارج ، بيتى كه يلى همين بيت است مؤيد اين معنى است .
وجود كل كثير و واحد آيد * كثير از روى كثرت مىنمايد
يعنى نظر به وجودات كثير الاجزا است ، و به اعتبار وحدتى كه عارض وجودات ممكنات است ، كه آن را وحدت جمعى خوانند واحد .
عرض دان هستيى كان اجتماعى است * عرض سوى عدم با لذات ساعى است 236
يعنى هستى كه از اجتماع اجزاست ، عرض است ، و عرض خود در دور زمان باقى نيست ، و اين ظاهر است ، كه « العرض لا يبقى زمانين » ، و هستى اجتماعى عرض است ، از جهت آنكه حصول آن هستى به اعتبار