عناصر جمله از وى گرم و سرد است * سفيد و سرخ و سبز و آل و زرد است
اين معنى ظاهر است ، كه طبيعت عنصرى وراى طبيعت آفتاب و كواكب است ، امّا مقصود آن است ، كه طبيعت و خواص روح وراى طبيعت جسدى عنصرى است ، خلافا للبعض . بيت لاحق مؤيد همين معنى است .
بود حكمش روان چون شاه عادل * كه نه خارج توان گفتن نه داخل
يعنى حكم روح در تمام جسد روان است به طريقهء عدالت ، و به پيش بعضى نه داخل است و نه خارج ، و دانستن اين معنى موقوف است به بعضى مقدمات ، كه ذكر آن در اين محل لايق نيست .
چو از تعديل گشت اركان موافق * ز حسناش نفس گويا گشت و عاشق
نكاح معنوى افتاد در دين * جهان را نفس كلى داد كابين
يعنى از تعديل مواد و اجزاى مركب ، موافقت اركان و اجزا حاصل نمىشود ، كه به سبب آن نفس جزوى مركب را حركتى و گويايى و تعلقى و محبتى با جسد پيدا مىشود ، و عقد و نكاح معنوى ميانه نفس و جسد حاصل مىشود ، و چون نكاح بىكابين درست نيست ، و لا بد است نفس كلى جهان را اصول و فروع عالم است به كابين ، عقد نكاح ارزانى داشت ، تا به دايهگرى و تربيت آن مشغول شود ، از جهت حصول ظهور كمالات .
از ايشان مى پديد آيد فصاحت * علوم و نطق و اخلاق و ملاحت 233
يعنى از نفس و جسد و نكاح و تربيت دايهگرى جهان اينها پيدا مىشود ، و اينها همه اسباب و ادوات و آلات حصول كمالات نفس ناطقهاند ، و تعريف فصاحت و بلاغت و ملاحت در علم معانى و بيان به تفاصيل متبين است ، ايراد آن تعاريف در اين مختصر لايق و مناسب نيست .
ملاحت در جهان بىمثالى * در آمد همچو رند لاابالى
يعنى از نفس و جسد و نكاح معنوى و تربيت جهان و دايهگرى علوم