و نطق و اخلاق و ملاحت هويدا گشت در نشأ انسانى ، و ملاحت از جهان بىمثالى كه عالم لا تعين است ، و عالم اطلاق .
( در آمد همچو رند لاابالى )
يعنى مقيد نيست به هيچ مظهرى از مظاهر . ازاينجهت كه بىمثالى است ، و در روش و ظهور همچو رند لاابالى است ، هيچكس تعريف آن نكرده است ، بلكه تعريف از ملاحت به آن كردهاند ، و آن شأن ظهور حق است ، كه او در هر مظهرى به نوعى تجلى مىكند ، كه عقل عاجز است از درك كنه آن ، و صاحب ذوق به غير از آن تجلى خاص به آن كرده ، كانك اينها همچو تختند ، و ملاحت همچو سلطان ، كه گاهى بر تخت فصاحت و بلاغت است ، و گاهى بر تخت نطق ، و گاهى بر تخت حس افراد و اشخاص نوع انسانى و او شهسوار است ، بل بر تخت جميع موجودات و مصنوعات ، و ليكن در هر مظهرى نامى دارد . چنان كه مىفرمايد ؛
به شهرستان نيكويى علم زد * همه ترتيب عالم را بهم زد
يعنى همه تقيدات و تعلقات عالم را بهم مىزند ، زيرا كه همه در تحت حكم او مسخراند ، و خود مقيد نيست . چنان كه مىفرمايد ؛
گهى بر رخش حسن او شهسوار است * گهى با نطق تيغ آبدار است
چو در شخص است خوانندش ملاحت * چو در نطق است گويندش فصاحت
ولى و شاه و درويش و پيمبر * همه در تحت حكم او مسخر 234
درون حسن روى نيكوان چيست * نه آن حسن است تنها گويى آن چيست
آن شاه ظهور تجلى جمالى حق است ، كه به مقتضاى هر مظهرى ظاهر مىشود .
جز از حق مىنيايد دلربايى * كه شركت نيست كس را در خدايى
كجا شهوت دل مردم ربايد * كه حق گهگه ز باطل مىنمايد
اين معنى را به مثال توضيح توان كرد ، مثلا حق كه گه گهى از حسن و عشق مجازى ظاهر مىگردد ، و حسن و عشق مجازى نسبت به حسن و