در گلشن جمالش خارى است علم ظاهر * مسكين كسى كزين گل قانع شود به خارى 225
باقى ابيات اين تمثيل ، تا آخر نصيحت و تعليم آداب است .
ز من جان برادر پند بنيوش * به جان و دل برو در علم دين كوش
كه عالم در دو عالم سرورى يافت * اگر كهتر بد از وى مهترى يافت
عمل كان از سر احوال باشد * بسى بهتر ز علم قال باشد
ولى كارى كه از آب و گل آمد * نه چون علمى است كان كار دل آمد
ميان جسم و جان بنگر چه فرق است * كه آن را غرب گيرى وين چو شرق است
از اينجا بازدان احوال و اعمال * به نسبت با علوم قال با حال
يعنى از اين فرقى كه ميان جسم و جان است ، قياس كن نسبت علم جان را با علم قال ، بل فرق به مراتب از آن زياده است ، و اين ظاهر است .
چه علم است آنكه دارد ميل دنيى * كه صورت دارد الا نيست معنى 226
مقصود آنكه اگر كسى را غرض از تحصيل علوم قضا و اعمال و مال و جاه و آز و آرزو است ، او را بجز صورت علم حاصل نيست ، مضمون حديث مصطفى آخر همين است .
نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى سگ از خود دور انداز
ملك علم با سگ آز و آرزو ممكن نيست كه جمع گردد ، زيرا كه ضدان لايجتمعاناند .
علوم دين ز اخلاق فرشته است * نباشد در دلى كو سگ سرشته است
حديث مصطفى آخر همين است * نكو بشنو كه البته چنين است
درون خانهاى چون هست صورت * فرشته نايد اندر وى ضرورت
برو بزداى روى تخته دل * كه تا سازد ملك پيش تو منزل
از او تحصيل كن علم وراثت * ز بهر آخرت مىكن حراثت
قاعده :
كتاب حق بخوان از نفس و آفاق * مزين شو به اصل جمله اخلاق