رود در قعر دريا با دل پر * شود آن قطرهء باران يكى درّ
به قعر اندر رود غواص دريا * بر آرد از صدف لؤلؤ لالا
تن تو ساحل و هستى چو درياست * بخارش فيض و باران علم اسماست
خرد غواص آن بحر عظيم است * كه او را صد جواهر در گليم است
دل آمد علم را مانند يك ظرف * صدف بر علم دل صوت است با حرف
نفس گردد روان چون برق لامع * رسد زو حرفها در گوش سامع
صدف بشكن برون كن درّ شهوار * بيفكن پوست مغز نغز بردار
لغت با اشتقاق و نحو با صرف * همىگردد همه پيرامن حرف
صدف بشكن ، خطاب است به سالك ، يعنى آداب و تربيت حل كردن حروف و كلمات كه صدف معانى و معارفاند بدان ، و لغت و اشتقاق آن و نحو و صرف همه را نيكو معلوم كن ، و زبده و خلاصه را از ميان بردار ، و پوست را بشكن ، و بينداز ، و همه عمر در تحصيل اين قشر صرف مكن ، كه عمر صدف كرده باشى ،
« خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ »
، 223 بر جاده جهل و گمراهى مانده ، از آن سو رانده ، و از اينسو مانده ،
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
. 224
بلى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
اين بيت عذر است نسبت به سخن سابق ، كه فرمود « صدف بشكن و پوست بيفكن » .
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد * به هرزه صرف عمر نازنين كرد
مقصود شيخ نفى علم ظاهر نيست ، بل مقصود از اين سخن آن است ، كه سالك بايد كه بدينها قانع نشود ، گمان نبرد ، كه از اينها به جايى توان رسيد ، بداند كه صدف و پوست كه علم ظاهر است ، نسبت به معلومات علوم حقيقى ، بعض اشخاس دون بعضى ، شرط و آلات و اسباب است ، نه مقصود با لذات ، چنان كه گفتهاند ؛