تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
اگر سالك قابل در كوى يقين قدم نهد ، و خوف و رجا و بيم و اميد بر طرف شود ، اسب تازى تازيانه يعنى قابل احتياج ندارند به تازيانهء ارشاد مرشد ، و از تهديد و تخويف جهّال و ملامت ايشان هم از راه يقين باز نگردد .
ترا از آتش دوزخ چه باك است * كه از هستى تن و جان تو پاك است
از آتش زر خالص برفروزد * چو غشى نبود اندر وى چه سوزد
معنى اين سخن ظاهر است از هستى و انانيت و تو هم وجود .
ترا غير تو چيزى نيست در پيش * و ليكن از وجود خود بينديش
اگر در خويشتن گردى گرفتار * حجاب تو شود عالم به‌يك‌بار
يعنى سبب شقاوت سالك تو هم هستى و انانيت اوست ، و سبب سعادت انديشه وجود او كه او چه بود ، و از كجا آمد ، و از بهر چه موجود گشت ، و بازگشت او به كجا خواهد بود ، اگر سالك از اين انديشه برگردد ، به لذات و شهوات و مال و جاه دنيا و حب دنيا مشغول شود ، عالم به جملگى حجاب راه تحقيق و يقين سالك گردد .
تويى در دور هستى جزو سافل * تويى با نقطهء وحدت مقابل
بر صاحب بصيرت پوشيده نيست ، كه مخاطب اين خطاب مىتواند بود ، كه سالك باشد ، كه او گرفتار خويشتن است ، يعنى كسى كه مشغول باشد به وايهء نفسانى و خطاب ارجعى و عهد ازلى غافل و جاهل مانده باشد ، چون در بيت سابق ذكر او كرد ، آن شخص به اين معنى در اسفل باشد ، زيرا كه او موجود از براى معرفت است ، و اين مبرهن است .
« أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
201 ، اين هم دليل است بر آنكه او در مرتبهء اسفل است . اين معنى مخفى نيست ، و مىتواند كه مخاطب انسان باشد مطلقا ، زيرا كه در ترتيب وجود ، موجود آخرين انسان باشد ، چنان كه خود مىفرمايد ؛