كه گفته شد از اوّل تمثيل تا اينجا تجليات ذاتيه و اسمائيه و صفاتيه گويند ، نه قلب حقايق ، زيرا كه قلب حقايق محال است ، و محال در ترتيب و ظهور وجود ممتنع ، بل اينها كه گفته شد ، ظهور نشأ تجليات وجودى است ، شيخ اين معانى را خود نشأ نام نهاد .
هزاران نشأ دارى خواجه در پيش * برو آمد شد خود را بينديش
يعنى اى سالك كامل هزاران نشأ دارى از مرتبهء وحدت صرف تا مرتبه كثرت و تعين خارجى ، يا از مرتبهء جهل و گمان تا مرتبهء يقين و مشاهده ، « برو آمد شد خود را بينديش » يعنى عروج و نزول خود را كه آن مراتب وجود است تا مراتب و مقامات سير و سلوك تو نيك بدان ، كه اصل آن است .
ز بحث جزو و كل نشأت انسان * بگويم يك به يك پيدا نه پنهان
يعنى بيان بكنم نشأ جزو را ، كه آن تعين و وجود خارجى است ، و كل را كه آن حقيقت و ماهيت است ، به زبان وضح ، يانى . مىتواند كه مقصود شيخ استفهام باشد ، و مىتواند كه مقصود آن باشد ، كه بيان خواهم كرد ، در اين رساله ، انشاءالله تعالى .
سؤال :
وصال ممكن و واجب به هم چيست * حديث قرب و بعد و بيشوكم چيست
جواب :
ز من بشنو حديث بىكموبيش * ز نزديكى تو دور افتاده از خويش
چو هستى را ظهورى از عدم شد * از آنجا قرب و بعد و بيشوكم شد 197
شيخ در جواب سؤال فرمود ، سخن راست بىتكلف كمى و بيش از من بشنو و آن سخن اين است ، كه هستى حقيقى را ظهورى در عدم مضاف است ، و از مظهريت عدم مضاف وصال ممكن و واجب پيدا شد ، چرا كه مظهر به ظاهر و اصل است ، همچنانكه محل به حال . و به واسطهء