تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
سلك معنى كشيده :
صياد ازل چو دانه در دام نهاد * مرغى بگرفت و آدمش نام نهاد
هر نيك و بدى كه مىرود در عالم * خود مىكند و بهانه بر عام نهاد 194
بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حق فروبارد به صحرا
شعاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم
كند گرمى دگر ره عزم بالا * در آويزد به دو آن آب دريا
چه با ايشان شود خاك و هوا ضم * برون آيد نبات سبز و خرم
غذاى جانور گردد ز تبديل * خورد انسان و يابد باز تحليل
شود يك نطفه و گردد در اطوار * وز آن انسان شود پيدا دگربار
[ ابيات فوق از متن اصلى پاك شده‌اند ولى شرح آن در متن محفوظ مانده است . ] از اوّل تمثيل تا اينجا كه چو نور نفس گويا بر تن آيد ، بيان تجلى للوجود است ، نور نفس گويا بر تن آمد ، آمدن عبارت از نفخ روح است ،
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
195 اشارت به اين معنى است .
شود طفل و جوان و كهل و كم‌پير * بداند علم و راى و فهم و تدبير
اين اشارت است به تجلى للقلوب .
رسد آنگه اجل از حضرت پاك * رسد پاكى به پاكى خاك با خاك
رسيدن اجل عبارت از رجوع است به وحديت ذاتى ، چون مركب راجع نشود به وحدت ذاتى ، اجزاى مركب هر يك قرار گيرد به مركز خويش ، چنان كه خود مىفرمايد ؛
رود هر يك ز ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى مركز
چون اطوار سير وجود و احوال سير و سفر قلوب انسان را بر سبيل اجمال وانمود ، قياس بر اين اطوار سير و احوال سفر اجزاى مركبات عالم را بر سبيل تمثيل و اجمال بيان مىكند ، مىگويد كه ؛