يك قسم كه ممتنع است ظاهر است كه موجود نيست ، پس موجود منحصر شود در واجب و ممكن ، واجب آن است كه وجود او لذاته باشد ، يعنى وجود او مقتضى ذات او باشد ، و ممكن آنكه وجودش لذاته نباشد ، يعنى از غير باشد . واجب شىء ثبت له الوجوب است ، و ممكن شىء ثبت له الامكان ، و امكان تساوى طرفين است ، يعنى جانب وجود و عدم ، و چون تساوى طرفين كه امكان است بر طرف شود ، ثبت له الوجوب بماند ، و شىء ثبت له الوجوب واجب الوجود است ، پس هرگاه كه از ممكن گرد امكان كه آن تساوى طرفين است ، بر طرف شود ، بجز واجب دگر چيزى نماند ، از بهر آنكه در حق موجود جانب عدم يا جانب وجود مساوى بودن ناموجه نامعقول است . معنى كه مقصود شيخ است ، آن است كه سالك پيش از مرتبهء تعين وهم و خيال هستى و زعم ، وجود مىداشت نسبت به خود و مطلق موجودات ، بعد از وصول به مرتبه تعين وهم و خيال هستى ، وجود مذكور نمىماند ، پس گرد امكان كه تو هم وجود است به غير ، از وجود حق واجب بر طرف شود ، ازاينجهت بجز واجب دگر چيزى نماند ، و ممكن نيست بجز واجب دگر چيزى بماند ، زيرا كه موجود نمىتواند ، كه ممكن باشد ، از بهر آنكه ممكن شىء ثبت له الامكان است ، و امكان تساوى طرفين ، و شىء كه وجود و عدم نسبت به او مساوى باشد ، موجود نمىتواند شد ، و اين ظاهر است ، از بهر آنكه شىء را موجود گفتن ، كه عدم او نسبت به وجود او برابر است ، مهمل است .
وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در قوت بقا عين زوال است
پيش بعضى هر دو عالم ، دنيا و آخرت است ، و پيش بعضى ديگر غيب و شهادت ، و هر دو راست است . معنى سخن شيخ كه وجود هر دو عالم چون خيال است ، آن است كه وجود موجودات غيب و شهادت را در غيب و شهادت بقايى نيست ، از جهت آنكه ايشان را در غيب و شهادت