تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
يعنى در غيب و شهادت يك هستى است ، جز او هيچ چيز نيست .
نمود وهمى از هستى جدا كن * نه اى بيگانه خود را آشنا كن
يعنى تعينات مجازى را كه نمود وهمى است ، از هستى حقيقى جدا كن ، كه خود را عالم و دانا مىدانى ، بدانكه تعين مجازى نمود وهمى فانى است ، دليل است بر اين
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
، 190 ضمير وجه راجع شىء است ، يعنى هر شىء از روى تعين مجازى فانى است ، و از روى حقيقى باقى ،
« وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »
. 191 سؤال :
چرا مخلوق را گويند و اصل * سلوك و سير او چون گشت حاصل
جواب :
وصال حق ز خلقيت جدايى است * ز خود بيگانه گشتن آشنايى است
ظاهرا جواب مطابق سؤال نيست ، زيرا كه سؤال سايل آن است ، كه چرا مخلوق را و اصل گفته‌اند ، و سلوك و سير او چون حاصل مىشود ، نه آنكه وصال حق چيست و از خود بيگانه گشتن چه چيز است ؟ اين معنى صريح نيست ، ببايد دانست كه به حقيقت خود دانا و بينا شدن سالك بر وجهى كه آن مبدأ و معاد مطلق مكونات است ، وصال است ، و سلوك و سير كه سالك را به اين مرتبه و مقام رساند ، كه حقيقت خود را حقيقت مكونات داند ، بعضى را جذبه و الهام است ، و بعضى را از توجه تام و رياضت و مجاهده و مراقبه ، و بعضى را هر دو راه به حسب قابليت و استعداد خاص بىحد و نهايت است ، « الطريق الى اللّه بعدد انفاس الخلائق » . 192
چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند
اين مسئله را كسى داند ، كه بداند كه موجود منحصر است در واجب و ممكن ، زيرا كه موجود به حسب حصر عقلى سه قسم است ، واجب و ممكن و ممتنع .