در اين تسبيح و تهليلاند دايم * بدين معنى همه باشند قايم
اگر خواهى كه گردد بر تو آسان * و آن من شىء را يك ره فروخوان
ظاهرا مدعى شيخ آن است همه ذرات عالم همچو منصور « انا الحق » مىگويند ،
« إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ »
180 را ، دليل مىسازد بر اين ، و حال آنكه تسبيح از قبيل تنزيه است ، و انا الحق از قبيل تشبيه ، ظاهرا اين دليل آن نمىشود ، فافهم . و اللّه اعلم بالصواب .
چو كردى خويشتن را پنبهكارى * تو هم حلاجوار اين دم بر آرى
برآور پنبهء پند ارت از گوش * نداى واحد قهار مىنوش
مىتواند بود كه اين خطاب نسبت به سالك ناتمام باشد مطلقا نسبت به شخصى باشد كه در عصر ايشان معارض به مردن است . غرض پنبه است ، مىگويد كه زعم هستى و دعوى و اصليت كردهاى ، و مىخواهى كه همچو منصور حلاج اين دم برآرى ، آن پنبه پندار هستى و زعم و اصليت اگر از گوش جان برآوردند ، از واحد قهار بشنو ،
« لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
. 181 مىگويد كه سزاوار ملك هستى مر خداى واحد قهار است ، زيرا كه قهر غيرت او ما سوى خود بسوخت
« هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ »
. 182
ندا مىآيد از حق بر دوامت * چرا گشتى تو موقوف قيامت
درآ در وادى ايمن كه ناگاه * درختى گويدت إِنِّي أَنَا اللَّهُ 183
و باز مىگويد كه نسبت به سالك معهود كه هر دم از حق ندا مىرسد ، كه تو چرا موقوف قيامت موهوم گشتهاى ، كه آنجا رؤيت ميسر خواهد شد ، در وادى ايمن درآ ، يعنى در وادى معارف و شهود قلب درآ ، تا از شجره طيبهء ناريه محرقه ما سوا كه وجود مطلق است ،
« إِنِّي أَنَا اللَّهُ »
به سمع جان بشنوى و به ديدهء بصيرت بنگرى ، كه جز او نيست در سراى وجود .
چنان كه شيخ فرمود ؛