مؤيد مذهب شيخ « قايلى » چنين گويد :
گر عشق نبودى و غم عشق نبودى * چندين سخن نغز كه گفتى كه شنيدى
ور باد نبودى كه سر زلف ربودى * رخساره معشوق به عاشق كه نمودى 173
و وجهى ديگر طورى كه وراى طور عقل است ، الهام و جذبات است بىسببى يا به سبب رياضت و مجاهده و مراقبته و توجه تام ، بدين طور نيز انسان بداند اسرار پنهان .
به سان آتش اندر سنگ و آهن * نهاده است ايزد اندر جان و در تن
مقصود آنكه طورى كه وراى طور عقل است ، كه انسان بدان اسرار پنهان مىداند ، مانند آتش است كه از سنگ و آهن ظاهر مىگردد ، و سنگ و آهن از او منور مىشوند ، يعنى از او وجود مىيابند ، عشق مثل اين است از جان و از تن يعنى از ذات و مظهر اسما و صفات كه عاشق و معشوقاند ، ظاهر مىگردد ، و هر دو از عشق منور و معلوم مىشوند .
چو بر هم اوفتاد آن سنگ و آهن * ز نورش هر دو عالم گشت روشن
ضمير در نورش راجع است به اقتران سنگ با آهن ، يعنى از اقتران ذات به مظهر اسما و صفات نورى پيدا مىشود ، كه آن وجود عشق است ، يك معنى نور وجود است ، و هر دو عالم كه عالم ذات و عالم مظهر اسما و صفات است از نور وجود عشق روشن و معلوم مىگردد ، و وجهى ديگر آنكه از ترتيب اكمل هر سالك را نورى پيدا مىشود ، كه هر دو عالم نزد او ظاهر گردد . شيخ تصريح مىكند اين معنى را مىفرمايد ؛
از آن مجموع پيدا گردد اين راز * چو بشنيدى برو با خود بپرداز
يعنى از جان و تن كه تو جامع آنى ، سرّ عشق پيدا مىشود كه به سبب آن هر دو عالم مذكور معلوم شود ترا ، تا چنين باشد تو با خود بپرداز ، تا به معارج ، معارف ذات و معانى و حقايق اسما و صفات ترا معلوم گردد به