تو آن جمعى كه عين وحدت آمد * تو آن واحد كه عين كثرت آمد
يعنى تو كه حق مطلق ترا وحدت جمعى است نه وحدت جزئى عددى ، وحدت او وحدتى است كه منشأش از كثرت است ، كه جمعيت آن كثرت عين وحدت است ، همچو جمعيت عشره و مائة و غير ذلك ، كه عين وحدت عشره است و عين وحدت مائه ، و اين كثرت قادح وحدت او نيست ، زيرا كه كثرتى كه قادح وحدت اوست ، كثرت ذوات غير است به اتفاق همه منتفى است و وجود ندارد .
« تو آن واحد كه عين كثرت آمد »
، مثل عشره كه عشرة واحدى است ، كه عين ده است ، يعنى واحدى ، نظر به ذات و كثرتى به اعتبار مظاهر اسما و صفات ، و عين كثرتى ، به اعتبار آنكه ذات عين صفات است ، به اين معنى كه صفات حق را وراى ذات حق را هيچ حقيقتى و ماهيتى ديگر نيست ، بلكه عين اوست .
كسى اين سر شناسد كو گذر كرد * ز جزوى سوى كلى يك سفر كرد
يعنى اين كه ما گفتيم ، كسى شناسد ، كه ز جزوى كه كثرت مظاهر اسما و صفات است سوى كلى ، سير و سلوكى كرده باشد ، و به عين اليقين كه نهايت تعينات است ، رسيده . و اللّه الموفق .
سؤال :
مسافر چون بود رهرو كدام است * كه را گويم كه او مرد تمام است
در اين بيت ظاهرا دو سؤال است ، و بعضى سه سؤال دانستهاند ، اما حقيقت دو سؤال است و شيخ نيز دو سؤال دانسته است ، يكى آنكه مسافر و رهرو كيست ؟ ، دوم آنكه مرد تمام كدام است .
دگر گفتى مسافر كيست در راه * كسى كو شد ز اصل كار آگاه 145
اصل كلى و علت غايى بناى وجود موجودات معرفت است ، كلام حق يعنى « كنت كنزا مخفيا » 146 ناطق بر اين است .