يعنى مجموع اين هر دو من حيث هو هو در صورت جامع منم ، نه تنها با من هر يكى .
به لفظ من نه انسان است مخصوص * كه تا گويى بدان جان است مخصوص
چنان كه گفته شد كه هرگاه هستى مطلق قابل اشارت شود ، به لفظ من تعبير مىكنند از آن هستى مطلق .
يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو
مقصود آنكه سير و سلوك به حسب علم و معرفت و ديدهء كشف و يقين بايد ، نه به حسب عقل جزوى و استدلال ، و تا برتر از كون و مكان نشوى ، خود در خود جهان نتوانى شد ، زيرا كه تا نفس و وجود خود را ندانى ، همه را بر سبيل تفصيل ندانى ، جهان و وجود خود بايد دانست تا از آن سير وجود موجود و معدوم معلوم شود ، « من عرف نفسه فقد عرف ربه » 141 كما قال المحقق .
از اينجا برد بايد چشم روشن * اگر خود باشد آن چون چشم سوزن 142
غرض شيخ منع استدلال است ، از احوال جهان ظاهر و تغيير آن .
ز خط و همى و هاى هويت * دو چشمى مىشوى در وقت رؤيت
يعنى حكيم فلسفى را در وقت رؤيت جهان متغير ز خط و همى كه آن تعين شخصى است ، و هاى هويت كه اشارت به حقيقت و ماهيت است ، دو چشم پيدا مىشود ، به يكى ممكن الوجود مىبيند ، و به يكى ديگر واجب الوجود . و فى نفس الامر وجود من حيث هو هو يكى بيش نيست ، و او دو مىبيند ، به جهت آنكه نمود را از بود نمىداند .
نماند در ميانه رهرو و راه * چو هاىوهو شود ملحق به اللّه
مراد به هاى هو ، حق مطلق است كه محيط باشد به جميع موجودات به صفات سنيّه كامله . زيرا كه هاهاى هوست ، اگر آن معتقد سالك كه « هو »