منى و توئى عارض حقيقت است ، همچنانكه الوان و اشكال عارض جسم است ، و جسم در خارج بىلون و شكل موجود نمىباشد ، پس وجود مطلق بىمن و تو موجود نباشد ، و در حقيقت منى و تويى تعينى است ، از تعينات وجود مطلق .
همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آئينه پيدا گه ز مصباح
مراد به نور وجود مطلق است ، و اشباح ظاهر وجود مطلق است ، و ارواح باطن وجود مطلق ، و مراد به آئينه قابليت اعيان ممكنات ، و مقصود از مصباح وجود ، داناى كامل يعنى وجود مطلق است ، كه به حسب مقتضاى قابليات وجودات موجودات ظاهر و هويداست بر سبيل اجمال ، و هم اوست كه عصاره وجود داناى كامل روشن مقيد است به صفات كمال بر سبيل تفصيل به قدر وسعت شخصيه .
تو گويى لفظ من در هر عبارت * به سوى روح مىباشد اشارت
اين ابيات بعد از اين نظر به سخنان حكما و علماست ، يا نظر به كسى كه در زمان ايشان خود را معارض مىداشت ، بعضى برآنند از حكما و علما كه لفظ من در هرجا كه باشد اشارت است به سوى روح . شيخ منع اين معنى مىكند ، مىگويد :
چو كردى پيشواى خود خرد را * نمىدانى ز جز و خويش خود را
يعنى روح و جسم هر دو جز و مناند ، و من عبارت از هر دو است در صورت جمعيت ، نه تنها هر يكى من است ، و تو هر يكى را من گفتهاى .
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
يعنى اى غنى زعم علم و حكمت به پيشواى عقل جز وى استدلال او ، امور واقعه را از غير واقعه فرق نمىتوانى كرد ، چنان كه مىفرمايد ؛
من و تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى تن آمد 140