ص 36 س 4 . و يادداشت آنست كه نسبت آگاهى ملكه شود و ذاتى گردد ؛ كه به هيچ عارضه خلل در وى راه نيابد . و اين حال قبل از فنا ميسر نيست . و فنا اثر جذب تمام است سالك را به آن دولت وصول بكام است .
ص 37 س 14 . ذكر زبان ظاهر است ، احتياج به بيان ندارد و ذكر دل به حقيقت آنست كه جانب آگاهى به حق - سبحانه - و آگاهى به كون مساوى بود ، يعنى باهم جمع آيد و برابر بود . و ذكر روح آنست كه آگاهى به حق - سبحانه - بر آگاهى به كون غالب بود و ذكر سر آنست كه جز آگاهى به حق - سبحانه - نبود « 1 » و از كون او را خبرى نبود . و ذكر خفى آنست كه وجود روح چون خفاى كون كه در سر داشت مخفى گردد ، و جز مذكور نماند . حاصل كه غير به تمامرو در خفا نهد .
ص 37 س 17 - 19 . حاصل اين سخن آنست كه « سر » بقول آن جماعت كه او را در وسط دل و روح اعتبار كردهاند ، و بقول بعضى كه « سر » را ميان روح و خفى گفتهاند ، به حقيقت « سر » عين دل است ؛ چون [ تحت ] روح دارى .
و اگر « سر » را فوق روح و تحت خفى دارى ، عين [ روح ] است ؛ در نهايت مقام دل و روح و . . . . چون در نهايت دل و روح بواسطهء . . . آنكه به مقام خود نزديكاند و واسطه ندارند ، وصفى دارند كه قبل از [ آن ] نداشتهاند ، آن را « سر » گفتهاند [ به نسبت ] كسى كه نهايت بيدل و روح . . . و آنكه رسيده سر نمانده ، ليك [ سر ] گويند باعتبار ما كان .
ص 38 س 1 . چه شهود ، فنا و اضمحلال سالك آرد ؛ كه
قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ
با وجود چگونه جمع گردد .
ص 38 س 8 . يعنى آنچه پنهان و مخفى نمانده ، اشارت كردهاند همان ذكر خفيه است ، كه آن اشارت پنهان و مخفى است ؛ كه چون توفانى شوى . و اگر به ذكر ، ذكر خفيه گفتهاند « 2 » اينست .
ص 39 س 2 . يعنى ذكر خفيه كه درو پنهانست ذكر و ذاكر .
ص 39 س 6 - 8 . به اين قول ولايت خاصه ، تجلى ذاتست ، كه نهايت سير الى الله است ، و ذكر خفيه است .
ص 40 س 8 . اين كه فرمودهاند كه درين گفتن فايده نيست ، مراد فايدهء
هامش
( 1 ) - ص : شود
( 2 ) - ص : كه گفتهاند