غالب كردند ، به حكم « و نفخت فيه من روحى » او را از نور حيات حقيقى بهرهء تمام بود . بنا بر آن از ظواهر به تفرس بواطن را دريابند . و هم بدان نور نفخت دلهاى مردهء اهل غفلت را به زندگى آگاهى زنده مىسازند . و احيا و اماته در آن صورت نيز ازين نورست . ليك دل زنده كردن اشرفست از بدن زنده كردن . و اين معنى ظهور بيش دارد از زنده كردن بدن ، و آن كم واقعه مىشود . چه اوليا را در آن نور غالبيت تمام بايد ، تا آن بظهور آيد . و اين عالم برنمىتابد . فافهم .
ص 21 س 3 . دور افتادن عبارتست از نسبت تقيد و تعين و تعلق كه حجاب جمال مقصودست . پرتو فيض الهى مدام تابانست از اهل تقيد و تعين و تعلق بسبب حجاب ايشان نهانست .
ص 21 س 6 - 9 . مريد در استعداد تأثر از معنى وجه باطن پير « 1 » . . به ترك تعلقات است . چون « 2 » مريد از مراد خود منقطع گردد ، شايستهء تصرف پير « 1 » شود .
چون پير در وى به قوت ولايت تصرف كند ، به حكم ارادهء ازلى بعض از آن مريدان كامل گردند و بعضى ناقص بمانند « 3 » . و يا خود اين مىتواند بود كه بطريق دگر به تصرف كامل ديگر كامل گردند .
ص 25 س 15 . بىصفتى اشارت به تجلى ذاتست . و به صفت بودن كنايت از تجلى صفت است . و از صفت نشانمند گشته عبارت از تجلى افعال است . از اين عبارات مذكور ، آن مفهوم مىگردد كه بدايت ولايت تجلى افعال باشد . اما از بعض سخنان ديگر آن معلوم مىگردد كه بدايت ولايت خاصه تجلى ذات بود .
و غالبا اين اختلاف از اختلاف مشايخ است .
ص 26 س 20 . چه تا سالك نرسيده ، به حكم تباين صفات مختلف احوال بود و صاحب تلوين است . چون به ذات رسد و در ذات تباين نيست صاحب تجلى را « 4 » تمكن لازم بود و قرار و تمكين صفت او گردد ، و غفلت به تمام از روزگارش برخيزد ، متخلق به لوازم جميع صفات آيد . و بر حال و لوازم صفات متصرف بود و غالب به مغلوب و ابو الوقت شود .
هامش
( 1 ) - ص : پر
( 2 ) - ص : چون از
( 3 ) - ص : از انقصى بماند
( 4 ) - ص : ادر