گويند كه : حق - تعالى - مرا دوست گرفت ، و اگر بودى كه من يكى را دوست گرفتمى ، ابو بكر را گرفتمى . يعنى : من غير حق را دوست نمىگيرم ؛ كه اگر گرفتمى ، سزاوار دوستى او بودى . درين ، توهم فضل او بر انبياست ؛ و بر اوليا خود ظاهرست .
و مىتواند مراد آن بود كه : اگر من كسى را به نوعى كه حق - سبحانه - مرا دوست گرفته دوست گرفتمى ، ابا بكر را دوست گرفتمى . چه به مقام من از همه نزديكترست . اما چون او همچون من نيست ، او را چنان دوست گرفتم . پس درين ادا ، فرديت خود را در كمال محبوبى و قرب ابا بكر [ را ] به كمال خود باز نموده .
ص 14 س 5 - 10 . چون به حكم « ما رميت اذ رميت و لكن اللّه رمى » فعل حضرت رسول - صلى اللّه عليه و سلم - به حقيقت مضاف به حق - سبحانه - است ، و حقيقت كار را بر حضرت وى - صلى اللّه عليه و سلم - ظاهر گردانيدهاند ، و به اوج و كمال عرفانش رسانيدهاند و استعداد وى را . . . به وى « 1 » نمودهاند ، پس محبت او محبت حق - سبحانه - بود . و بنا برين معنى حديث اول اين بود كه اگر كسى را در دوستى حق - سبحانه - با من شركت بودى ، ابا بكر را بودى . يعنى غايت محبوبى حاصل است و بس ، و با من شريك نيست كس .
ص 14 س 14 . درين معنى توهم فضل صديق اكبر - رضى اللّه عنه - بر انبياى ما تقدم لازم مىآيد . حضرت خواجه - قدس سره - رفع آن توهم فرموده ، گفتند كه اين دليل اكمليت اوست بر همه اولياى اين امت ، بل كه اكمل همهء صديقانست بعد از انبيا عليهم السلام . پس معنى آن بود كه از اوليا اگر كسى را درين مقام با من شركت دادى ، ابو بكر را دادى . پس همچنانكه هيچ نبى درين مقام خاص با وى شريك نيست ، هيچ ولى كامل از [ اولياء ] امت نيز با وى شريك نيست ؛ و آنكه فرموده : « بل اكمل همهء صديقان است » ، درين مىنگرد . صديقيت وراى ولايت امر بود . واسطهء ميان [ نبو ] ت و ولايت و آنچه مبناى عارفست در ميان اهل اللّه آنست كه صديقيت رتبهء كمال ولايتست . و رتبهء قرب خاص حضرت در نبوت و ولايت است . . . هر يك از نبوت و ولايت را درجات بىغايت اوست .
هامش
( 1 ) - ص : استعداد ويرانى و را به وى